X
تبلیغات
داستان داستان داستان

داستان داستان داستان

اعتراف / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی .

ما دو نفر

منارجنبانیم

هزار سال است

برای همدیگر

دست تکان می دهیم

مردم نمیفهمند

و بازوی حماقتشا را به کار می اندازند

تا ما را تکان دهند

ما بدون مردم

از قرنها پیش

برای همدیگر دست تکان می دادیم

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 8:12  توسط نظام الدین مقدسی   | 

نامه ای از چارلز بوکوفسکی به کسی که او را از روزمرگی نجات داد و نویسنده اش کرد.

جان مارتین، ناشر بلکاسپارو، در سال ۱۹۶۹ به چارلز بوکوفسکی پیشنهاد کرد که تا پایان عمرش هر ماه ۱۰۰ دلار به او پرداخت کند، به این شرط که شغلش را در اداره‌ی پست رها کند و نویسنده شود. بوکفسکی هم که ۴۹ سال داشت قبول کرد و نخستین رمانش، ادارهی پست، در سال ۱۹۷۱ از سوی انتشارات بلکاسپارو منتشر شد.

پانزده سال بعد، بوکوفسکی نامه‌ی زیر را به جان مارتین می‌نویسد و از لذت رهایی‌اش از شغل تمام‌وقت می‌گوید.

***

۸  فوریه، ۱۹۸۶

سلام جان:

از نامه‌ی خوبت متشکرم. فکر می‌کنم ضرری نداشته باشد که آدم هر از گاه به یاد بیاورد از کجا آمده‌. خودت که می‌دانی من از کجاها آمده‌ام. حتی آدم‌هایی که زور می‌زنند درباره‌اش بنویسند یا فیلم بسازند هم درست قضیه را نمی‌گیرند. اسمش را می‌گذارند «۹ تا ۵» [ساعت مرسوم کاری]. هیچ هم ۹ تا ۵ نیست، این جور جاها ساعتِ ناهار ندارد، راستش، در بیشتر این‌جور جاها ترجیح می‌دهی برای حفظ شغلت بی‌خیال ناهار شوی. بعدش هم «اضافهکاری» و به نظر می‌آید میزان این اضافه‌کاری‌ها هم هیچ‌وقت درست در دفتر و دستک ثبت نمی‌شود، و اگر هم بخواهی غُر بزنی همیشه یک هالوی دیگر هست که جایت را بگیرد.

آن حرفِ قدیمی‌ام که یادت هست: «بردگی هرگز ملغی نشد، فقط گسترش یافت تا [علاوه بر سیاه‌پوستان] همه‌ی رنگِ‌‌پوست‌ها را شامل شود.»

و نکته‌ی دردآور، فروپاشی بی‌وقفه‌ی طبیعت انسانی آن کسانی است که تقلا می‌کنند شغل‌شان را نگه دارند، شغلی که رغبتی به آن ندارند اما می‌ترسند که بدونِ آن وضع بدتر شود. آدم‌ها راحت تهی می‌شوند. آن‌ها جسم‌هایی با ذهن‌های هراسان و سربه‌راه‌ هستند. چشم‌ها رنگ می‌بازد. صداها زشت می‌شود، همین‌طور بدن، موها، ناخن‌ها، کفش‌ها و خیلی چیزهای دیگر.

جوان که بودم باورم نمی‌شد آدمها تن به چنین شرایطی بدهند. حالا که پیر شده‌ام هم باورم نمی‌شود. چرا چنین کاری می‌کنند؟ سکس؟ تلویزیون؟ یک اتومبیل با اقساط ماهانه؟ یا بچه؟ بچه‌هایی که بناست همان کارهایی را بکنند که آن‌ها کرده‌اند.

آن موقع‌ها که خیلی جوان بودم و مرتب شغل عوض می‌کردم، به قدری احمق بودم که گاهی وقت‌ها با همکارهام این‌جوری فک می‌زدم: «هی، رئیس هر لحظه ممکنه سر برسه و همه‌مون رو اخراج کنه، به همین راحتی، حالیتونه؟»

آنها فقط بِروبِر نگاهم می‌کردند. چیزی را مطرح می‌کردم که آنها خوش نداشتند به ذهن‌شان خطور کند.

حالا در کارخانه‌ها، اخراجی و بی‌کاری زیاد شده‌ است (مرگ کارخانه‌های ذوبِ آهن، تغییراتی فنی در دیگر سازه‌های محل کار). صدها هزار نفر از کار بی‌کار می‌شوند و قیافه‌هاشان هاج‌وواج می‌ماند:

«سی‌وپنج ساله تو این کارم…»

«انصاف نیست…»

«نمی‌دونم چی کار باید بکنم…»

آن‌ها هیچ‌وقت به برده‌ها آن‌قدری پول نمی‌دهند که آزاد شوند، فقط به‌قدری که زنده بمانند و سرِکارشان برگردند. می‌توانستم همه‌ی این‌ها را ببینم. چرا آن‌ها نمی‌توانستند؟ متوجه شدم که نشستن روی نیمکت پارک یا سرکشی به میخانه‌ها هم فرق چندانی [با سرِ کار رفتن] ندارد. چرا قبل از اینکه آن‌ها مرا راهی چنین جاهایی بکنند خودم نروم؟ چرا انتظار؟

از فرط انزجار از همه‌ی این چیزها بود که می‌نوشتم، نوشتن برایم مفرّی بود که این کثافت را از درون سیستم‌ام بیرون بکشم. و حالا بعد از اینکه پنجاه سالِ اولِ زندگی‌ام را به باد داده‌ام، و حالا که به عنوان نویسنده‌ای به اصطلاح حرفه‌ای این‌جا هستم، دستگیرم شده که در پسِ این سیستم چیزهای نفرت‌انگیز دیگری هم وجود دارد.

یادم می‌آید وقتی در شرکت لوازم روشنایی بهعنوان بسته‌بند کار می‌کردم، یکی از بسته‌بندها یک‌باره گفت: «هیچ‌وقت خلاص نمی‌شم.»

یکی از رؤسا که همان دوروبَر می‌پلکید (اسمش موری بود) قهقهه‌ای تودل‌برو از گلوش بیرون داد، سرخوش از اینکه طرف بدجور تا آخر عمر در تله افتاده.

بنابراین خوش‌شانسی‌ام در این که سرانجام از آن‌جور جاها خلاص شدم، فارغ از این که چقدر طول کشید، نوعی لذت به من بخشیده است، لذتِ محشرِ معجزه. حالا من از منظرِ جسمی پیر و جانی پیر می‌نویسم، برای مدتی بسیار طولانی‌تر از آن که بیشترِ آدم‌ها تصور ادامه‌دادنش را داشته باشند، اما چون کارم را دیر شروع کردم به خودم قول داده‌ام که ادامه دهم، و وقتی کلمات به لکنت بیفتند و برای بالا رفتن از پله‌ها کمک لازم داشته باشم و دیگر قناری را از گیره‌ی کاغذ تشخیص ندهم، هنوز احساس می‌کنم چیزی در من به یاد خواهد آورد (هرچه‌قدر هم پرت باشم) که چطور از جنایت و گرفتاری و بیگاری جانِ سالم به‌در برده‌ام، تا دستِ‌کم مرگی بخشنده داشته باشم.

همین که زندگی‌ام را تمام و کمال تلف نکرده‌ام، دستاوردِ باارزشی به نظر می‌رسد، هر چند فقط برای خودم.

 رفیقت،

هنک

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:2  توسط نظام الدین مقدسی   | 

///////؟

در ابتدای پیر شدن

چشم دوخته ام به دهان خدا

 

چند سال مانده به فرمان ایست ؟
برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:8  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مصاحبه با اورهان پاموک در مورد روشنفکری / منبع : سایت دوشنبه

 

آیا من یک روشنفکرم؟ پاسخ‌های اورهان پاموک به پرسشهای مجله «قاعده بازی» فرانسه

ترجمه از ترکی استانبولی: عطا محامد تبریز
pmuk.jpg

کلمه روشنفکر برای من بار معنایی چندانی ندارد. من نه این کلمه را با اشتیاق می‌پذیرم و نه آن را متمایزگرمی‌دانم و نه آن را رد می‌کنم. این کلمه به خاطر معنا و کارکردی که دارد به صورت گسترده‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرد. روشنفکر به هنرمندان، نویسندگان،‌روزنامه نگاران و اساتیدی گفته می‌شود که در مقابل دین،‌ دولت و اکثریتی که آزادی‌ها را کمرنگ و تفاوت‌ها را با فشار از میان بر می‌دارد مقاومت می‌کنند.

- برای شما کلمه روشنفکر چه معنایی دارد؟ آیا شما خود را روشنفکر می‌دانید یا که اطلاق این مفهوم را نمی‌پذیرید؟

کلمه روشنفکر برای من بار معنایی چندانی ندارد. من نه این کلمه را با اشتیاق می‌پذیرم و نه آن را متمایزگرمی‌دانم و نه آن را رد می‌کنم. این کلمه به خاطر معنا و کارکردی که دارد به صورت گسترده‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرد. روشنفکر به هنرمندان، نویسندگان،‌روزنامه نگاران و اساتیدی گفته می‌شود که در مقابل دین،‌ دولت و اکثریتی که آزادی‌ها را کمرنگ و تفاوت‌ها را با فشار از میان بر می‌دارد مقاومت می‌کنند. برخی نیز بر این باروند که هر هنرمند، نویسنده، روزنامه‌نگار و استادی روشنفکر است. در ترکیه ستون‌نویسان و روزنامه‌نگارانی هستند که پیوسته در مخالفت با رویه‌هایی‌اند که سبب کمرنگ شدن آزادی‌ها و ممنوع شدن کتاب‌ها می‌شود؛ همچنین به خاطر کسانی که به سبب طرز تفکر متفاوتشان «خائن وطن» نامیده شده‌اند به دفاع می‌پردارند. بنابر نوع فعالیت‌های فکری آنها،‌اگر چه با گستره‌ای محدود شاید بتوان این قشر را روشنفکر خواند، اما به نظر من آنها روشنفکر نیستند، بلکه تکنسین‌هایی هستند که حامی دولت و حکومت‌اند.

 

- کدام روشنفکران شما را عمیقاً متاثر کرده‌اند و تاثیرشان تا امروز برای شما پابرجا بوده است؟

شخصیت چندبعدی سارتر، خصومت ورزی‌اش، مبارز بودنش و با باورهای طبقه متوسط مخالف بودنش مرا تحت تاثیر قرار داده است. او را دوست دارم. به سرعت و به گونه‌ای خلاقانه قادر بود تا میان نظریات کلان فلسفی با سیاست‌های روزانه یا میان اجزاء بسیار ریز زندگی ارتباط برقرار کند. از سوی دیگر اما هرچقدر که خود را وقف سیاست می‌کرد خلاقیتش در رمان نویسی، از میان می‌روفت (که از این بابت باید وی را یک الگو دانست). ادوارد سعید هم نمونه بسیار خوب یک روشنفکر است که نقد ادبی را از طریق خوانش دقیق متون به نقد عمومی خلاقانه‌ای مبدل کرد. اما مرا به عنوان یک نویسنده، نویسندگانی به خود جذب کردند که با سیاست علقه‌ بسیار کمی داشتند،‌ نظیر پروست و بورخس.

-نقش روشنفکران در پایان قرن بیستم چیست؟ به نظر شما ماموریت آنها به پایان رسیده‌ یا هنوز هم در قبال مسائل جهانی مسئولیت دارند؟

من به اینکه روشنفکران نقش و یا مسئولیتی دارند باور ندارم. من حتی آنها را به عنوان گروهی که جنسی متفاوت، برنامه‌ای مشخص و هدفی معین دارند نمی‌بینم. همیشه کسانی خواهند بود که مثلاً در قالب روزنامه نگار برعلیه دولت‌ها،‌حکومت‌ها و اکثریتی که اعمال فشار و زور می‌کنند، بنویسند و بنویسند. روشنفکرانی که از تاریخ یا از رسالتی بزرگ سخن می‌گویند، خسته‌ام می‌کنند و البته در اشتباه‌اند. کار روشنفکران باید به‌ گونه‌ای ساده‌تر و خازعانه‌تر دیده شود.

-چیزهای زیادی راجع به خطا‌ها،‌سهل‌انگاری‌ها و بی‌مسئولیتی روشنفکران گفته شده است. شما در مورد این گفته‌ها چه نظری دارید؟ آیا با این نقدها موافقید یا مخالفید؟

اشتباهات روشنفکران زیاد است اما کسانی که علاقه‌مندند بر این اشتباهات تاکید کنند روشنفکران دست دومی هستند که طرفدار دولت‌اند و در دامان ملی‌گرایی غلت می‌خورند. کلی ترین خطایی که اکثر روشنفکران مرتکب می‌شوند، اعتماد به نفس کاذب و خود مهم پنداری است. در کنار این مسئله آنان مدام با سخنان پر زرق‌و‌برقو ساختگی از رسالت‌های تاریخی سخن می‌گویند. چیز دیگری که در ترکیه آموختم این بود:‌روشنفکرانی که از بهتر شدن اوضاع یا از فرارسیدن روزهای خوب در کوتاهترین زمان-مخصوصاً به خاطر کارهایی که خودشان انجام داده‌اند- نوید می‌دهند، در بیشتر مواقع دچار حرمان می‌شوند.

-به نظر شما مهمترین مانع بر سر راه روشنفکران ترکیه چیست؟ عدم مقبولیت رسانه‌ای آنها، آشفتگی فکریشان، فشارهای دولتی یا چیز دیگری؟

کشته شدن، مهمترین آفتی است که یک روشنفکر در ترکیه به آن گرفتار است. در بیست سال اخیر از سه روزنامه مهم ترکیه، از هر یک، سه ستون نویس کشته شده‌اند. بعد از این مسئله حبس، ممنوعیت از نوشتن و... از آفت‌های روشنفکری ترکیه اند. البته آفت‌های دیگری هم هست که مهمترین‌شان انگ «خائن وطن» است، که به صورت گسترده‌ای در رسانه علیه روشنفکران رواج می‌یابد. از کار بیکار کردن و به نوشته‌ها اجازه نشر ندادن آفت‌های دیگر روشنفکری این سرزمین است. مخصوصاً در شهر‌های دور افتاده روشنفکرانی که خطرساز تلقی می‌شوند، یا به قتل می‌رسند یا شکنجه می‌شوند یا حبس طویل المدت نصیبشان می‌شود که در برابر همه اینها نه روزنامه‌های غربی بلکه حتی روزنامه‌های خود استانبول هم سکوت می‌کنند.

-به نظر شما اضطراری‌ترین رسالت، زهرآگین‌ترین پیش‌فرض، مهمترین مسئله، بزرگترین ناراستی‌ای که باید با آن مبارزه کرد و مهمترین لذت روشنفکری چیست؟

نمی‌خواهم از عناوینی مانند مهمترین مسئله یا اضطراری‌ترین رسالت استفاده کنم. چرا که به رسالت و مسئله باور ندارم. من بیشتر از همه چیز می‌خواهم که رمان‌های خوبی بنویسم. برای من اوضاع ساده تر است: دولتی وجود دارد که کتاب‌ها را ممنوع می‌کند و نویسندگان را محبوس؛ برخی «انسان‌های پلیدی» هم هستند که با این دولت همکاری می‌کنند. من دلم می‌خواهد علیه آنها کاری آنجام دهم. به‌خاطر آنکه نویسنده‌ای مشهور و روشنفکر به شمار می‌آیم، گاهی فکر می‌کنم که کارهایی که انجام می‌دهم بی‌ثمر نیست. بالاترین شوق یا لذت روشنفکری امروز ادبیات خوب است. ادبیات خوب حتی از روشنفکر خوب هم کمتر پیدا می‌شود.

 

مجله

Règles de Jeu

ترجمه بخشی از کتاب:

Pamuk, orhan.2010. ÖtekiRenkler. Istanbul: İletişim

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 9:30  توسط نظام الدین مقدسی   | 

داستانی کوتاه از سیامک گلشیری / کتری نقره ای

در را كه باز كرد، مرد را ديد كه ايستاده وسط هال. وقتي دختر هم وارد شد، در را بست. خواست برود توي اتاق‌خواب كه مرد گفت: «ديشب كجا بودين؟»

زن به دختربچه گفت: «لباس‌هاتو عوض كن بيا صبحانه بخور. بايد زود بريم.»

رفت توي اتاق‌خواب. داشت جلوي كمد لباس عوض مي‌كرد كه شنيد مرد گفت: «ديشب كجا رفته بودين، تينا؟»

مانتوي سورمه‌يي‌رنگي را كه محل كارش مي‌پوشيد، درآورده بود و خيره شده بود به دكمه‌هاي سياهش. شنيد كه دختر گفت: «خونه شبنم بوديم. جشن تولد شوهرش بود. شب ما رو نگه داشتن.»

زن مانتويش را پوشيد. وقتي داشت آرام آرام دكمه‌هاي سياه را مي‌بست، صداي مرد را شنيد كه گفت: «خودت هر جا خواستي برو. ولي ديگه حق نداري تينا رو دنبال خودت ببري.»

برنگشت طرفش. ايستاده بود جلوي آينه و داشت به يقه‌ مانتوش دست مي‌كشيد. مرد گفت: «شنيدي چي گفتم؟»

زن بي‌آنكه نگاهش كند، آهسته گفت: «ديگه قرار نيست به تو حساب پس بدم.»

«تا وقتي اينجام، بايد حساب پس بدي؟ فهميدي چي گفتم؟ تا تو اين خونه‌م، بايد حساب پس بدي!»

زن همانطور كه ايستاده بود رو به آينه، چشم‌هايش را بست و نفس عميق كشيد. كمي بعد وقتي احساس كرد مرد رفته، چشم‌هايش را باز كرد. برگشت مقابل كمد. به ياد نمي‌آورد قرار بوده چه چيز ديگري را از كمد بيرون بياورد. چند ثانيه‌يي همان‌طور بي‌هيچ حركتي خيره شد به لباس‌هاي توي كمد. بعد يكهو دركمد را به هم زد. باعجله از اتاق بيرون رفت. توي هال مقابل مبلي كه مرد روي آن نشسته بود و داشت سيگار مي‌كشيد و خيره شده بود به پنجره باز، ايستاد. گفت: «پس چرا نمي‌ري؟ چرا راحت‌مون نمي‌ذاري؟ چرا دست اون آشغالو نمي‌گيري و بري تو همون شهرستان كه از اونجا كشونديش بيرون، چرا؟ چرا دست از سرمون برنمي‌داري؟»

مرد رو كرد به زن. همان‌طور كه چشم‌هاي سرخش را دوخته بود به او، خاكستر سيگارش را روي سنگ‌هاي چهارگوشِ قرمزرنگ تكاند. گفت: «به محض اينكه بتونم مي‌رم.»

«همين امروز بايد بري، همين حالا. برو اون اسباب‌هاتو جمع كن و همين حالا از اينجا برو.»

صدايش را بلند كرده بود، آنقدر كه مي‌دانست حالا باز

سر و كله زن همسايه پايين توي حياط پيدا شده. فرياد زد: «پاشو! همين حالا بايد بري.»

«همين دو سه روز اون پولي كه گفتم، مي‌آد دستم. مطمئن باش اون موقع يه ثانيه هم نمي‌مونم.»

«تو 10 ساله كه قراره پول بياد دستت.»

برگشت و به تينا نگاه كرد كه ايستاده بود لاي درباز اتاقش. زن رفت توي آشپزخانه. به دختر گفت: «بيا صبحونه‌تو بخور.»

توي كتري آب ريخت و گذاشتش روي صفحه سياه‌رنگ. وقتي زبانه پشت كتري را پايين داد، برگشت طرف هال. به صداي بلند گفت: «شنيدي چي گفتم، تينا؟ بيا صبحونه‌تو بخور. الان مدرسه‌ت دير مي‌شه.»

به مرد نگاه كرد كه سيگارش را توي زيرسيگاري، كه روي دسته مبل گذاشته بود، خاموش كرد و بعد بلند شد رفت توي اتاق خواب. برگشت مقابل كتري بلند نقره‌يي‌رنگ كه تازه آب آن شروع كرده بود به جوش آمدن. كمي بعد صداي تينا را شنيد كه گفت: «به نازنين بگم مي‌آيم دنبالش؟»

زن گفت: «نه.»

به مبلي نگاه كرد كه چند لحظه قبل مرد روي آن نشسته بود. گفت: «بشين.»

شيشه‌ مربا و كره را با پاكت شير و يك پيش‌دستي روي ميز گذاشت. گفت: «الان آب جوش مي‌آد.»

وقتي از آشپزخانه بيرون مي‌رفت، دختر داشت نگاهش مي‌كرد. زن رفت به سمت اتاق‌خواب. بعد توي درگاه ايستاد، درست همان‌جا كه مرد چند دقيقه قبل ايستاده بود. رو به مرد كه داشت پالتوي سياهش را از كمد درمي‌آورد، گفت: «وقتي به شبنم گفتم دست‌هامو انداختم دور گردنت و داشتم كنار اون ديوار تو هال خفه‌ت مي‌كردم، داشت يه جور عجيبي نگام مي‌كرد. مي‌شنوي دارم چي مي‌گم؟»

مرد بي‌آ‌نكه نگاهش كند، پالتوش را پوشيد. زن گفت: «ديگه نمي‌خوام ببينمت. نه من و نه تينا، هيچ‌كدوم‌مون نمي‌خوايم ببينيمت. شنيدي چي گفتم؟»

مرد دست‌هايش را فرو برد توي جيب‌هايش. پيدا بود دنبال چيزي مي‌گردد. زن گفت: «آرزو مي‌كنم ديگه هيچ‌وقت نبينمت.»

از اتاق بيرون آمد. برگشت توي آشپزخانه. به تينا نگاه كرد كه داشت نوك قاشق چاي‌خوري‌اش را روي مرباهاي توي شيشه مي‌كشيد. رفت سراغ كتري كه آب توي آن جوش ‌آمده بود. تينا گفت: «ديروز به نازنين گفتم مي‌آيم دنبالش.»

زن حرفي نزد. خيره شده بود به كتري. كمي بعد وقتي صداي بسته شدن در را شنيد، كتري را از روي صفحه بيضي سياه برداشت. تازه آن‌وقت بود كه يادش افتاد هيچ فنجاني كنار كتري نگذاشته.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 9:45  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مطالب قدیمی‌تر