داستان داستان داستان

نه

کار سختی نیست اگر بخواهم یک داستان کوتاه همینجا بنویسم . می توانم شخصیت را در یک دو راهی قرار بدهم و بعد ولش کنم . هر راهی که انتخاب کرد و رفت برایش مانع بگذارم تا شما مخاطب عزیز دچار تعلیق شوید . نه . یعنی دچار تعلیق شود ذهنتان . گاهی هم توی ذهن شخصیت داستان بروم و ترشحات ذهنیش را کم و زیاد کنم . مثلا ترشح هورمون خوشحالی را کم کنم تا فکر کند خیلی تنهاست و بدبخت است و یا بر عکس یک هورمون دیگر را آنقدر زیاد کنم توی ذهنش که فکر کند عاشق است و اینجاست که داستان جذاب بشود و شما مخاطب عزیز غریزه تان ارضا شود . ولی این کار را نمی کنم . خسته نشدید اینهمه داستان عاشقانه خواندید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟والله به خدا


برچسب‌ها: روزمرگی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 10:49  توسط نظام الدین مقدسی   | 

سرنوشت تازه/ شعری از نظام الدین مقدسی

نمی دانم  چرا  شعرم تو   را ترسانده است

 مثل اینکه بیتهایم روی دستت مانده است  

 

من به فال و سرنوشت  اصلا ندارم اعتقاد

 بوسه  امابر لبت  چون سر نوشتی تازه است

 

سرنوشتی تازه می خواهم کنون اینبار از آغوش تو

فصل تابستان من در پیکرت جا مانده است

 

باغبانم من و باغی دارم از انگور سرخ

مست از انگور باشی کامگیری ساده است

 

هر که مجنون می شود از دست لیلایی چموش

از هوس بیمار گشته بعد در این دام  دل افتاده است

 

من هوس کردم که  اغفالت کنم با واژه ها

واژه ها اما کمی از تاب و تب افتاده است

 

پیر گشتم دگر ،  آنگونه شعرم ناب نیست

حال می فهمم چرا شعرم تو را ترسانده است

 

می روی و بوی شبهای هوسبازی بماند یادگار

 سر نوشت تازه ام مجنون شدن با باده است

 

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 9:48  توسط نظام الدین مقدسی   | 

از ازل از غزل / شعری از نظام الدین مقدسی

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

یعنی که بی قرار ، دیوانه بوده اند

دیوانه را چرا معنا نمی کنند

امروز خسته را فردا نمی کنند

پاشیده شعر من بر صورت یکی

من لمس می کنم یک عشق آبکی

در چشمهای من پارو زده دلش

شاید رساند او عشق را به منزلش

شاید بمیرد او در چشمهای من

پارو نمیزند مانده در آن وسط

بر روی مردمم قایق رها شده

خانم چه می کنی ؟ پارو بزن برو

از چشم من فقط پاشو بزن برو

عاشق شدی چرا خانم به من بگو

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

دیوانگی من من را ربوده اند

خانم چه میکنی برگرد از دلت

برگرد تا شوی بانوی عاقلت

دیوانگی نکن پرتاب میشوی

یا اشک چشم من یا آب میشوی

 

اشکیده ام تو را تلخ است مزه ات

عاشق شدی تو هم با مغز ساده ات

حالا برای من هی دردسر شدی

بر روی گونه ام افتاد جنازه ات

می سوزیم چنان بر صورتم چرا

گفتم برای تو در چشم من نیا

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

هر کس در آن پرید دیوانه میشود

یکباره واژه ها خستیده می شوند

معشوقه های من بر چیده میشوند

حالا برای من هی دردسر شدی

در شعر من تو هم یکدفعه کر شدی

خانمتر از تو هم این شعر را شنید

اما به واژه ها خندید و شد شهید

اصلا گناه من این چشم لعنتی است

دیوانگی من یک شعر خط خطی است

باید ببندمش چشم جنون خود

باید ببندمش مانند زخمی و

این اتفاقها شاید شود تمام

برمیگردد اتفاق از نو ، از ازل

معشوقه های من افتاده در غزل

اینبار یک غزل آغاز میشود

چشمم دوباره باز ، هی باز میشود

چندین ردیف  و قافیه ، چندین شراب ناب

از نی سروده میشود  معشوقه ای خراب

وای من از غزل از نوع کهنه اش

از واژه های حافظ و از زلف دختران

چشمم پر از این این لات و لوتها ست

انگار چشم من از جسم من جداست

انگار چشم من حجمی تجاوزی است

دختر چه میکنی ؟ فریاد تو تهی است

فریاد تو تهی است چون عاشقت نیم

من شاعرم فقط این را بفهم برو

از مصرع  رع این غم  بیا برو

خانم ولی ولی  نچ   میکند به من

مست از شراب در مصرع غزل

انگار آمده از سمت یک ازل

دیوانه میشوم . دیوانه میشود

در شعرهای من او هم سه میشود

 

دیگر جنون من از این غزل بمرد

سیگار چندم است ؟ لیوان چای من ؟

یک مرد گریه کرد در شعرهای من

 

شاعر بسه بیا این چای هفتم است

خوابت نمیبره ، معشوقه ات گم است


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:45  توسط نظام الدین مقدسی   | 

فلسفه فس فس / شعری از نظام الدین مقدسی

 

از من نخواه که فلسفه فس فس کنم برات

از من نخواه که خدای را حس کنم برات

من از گلوی ترانه های غم انگیز آمدم

با کوله بار مصرعی از چیز آمدم

تنها تو را  تو را که حس کنم کافیست

یک پیرهن نثار تن مندرس کنم کافیست

جادوی عشق برایت آورده ام بپوش

اصلا بیا به خیابان کمی هوا بنوش

خدای تو در هوا ی ابری شهریور

خدای تو در این  و آنور و آنورتر  

 

خدای تو شاید منم نگاهم کن

نگاه به عرش بلند بارگاهم کن

چقدر عرش چقدر آسمان بیشعورها

خدا نشسته حتی روی گورها

عق می زند خدا از لحظه ی نخست

از آن زمان که آدمیان پرستشش کردند

از آن زمان فرار کرد و ناپدید شد

مرحوم واژه هایی که می شنید شد

حالا بیا بیا به خیابان قدم بزن

تسبیح پاره را دم دم ددم بزن

باید تو را به سمت عشق می بردم

باید هزار سال قبل از این بودم

بودم تو را به سمت عشق .....

عشق خدا و غیر خدا همه یکی است

بعضی بلند بلند  بعضی یواشکی است

یعنی خدا عاشقترین حوای الان است

 یعنی که تنهاییش یک افسانست  

قدری بیا جلوجلو  آنجا ببین که چیست

شاید خدا خودش ابلیس ..جن.. پریست

نگاه کن به  روزنامه ها  ها ..هاا... ببین

این عکس توست زیرش نوشته اند :خدا

این عکس توست زیرش ..عجب . گوش میکنی ؟

یعنی تو یا خدا در مسجدید و ما

یعنی خدا انسان پرستید و .. و ما

 

به تسبیح تو من هی نگاه می کنم

و تو هی نگاه میکنی به شاعری الدنگ

که فلسفه فس فس نکرده کرده مغزش هنگ

0000000000000000

تبت یدای شاعریم را نازل نکن خدا


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:42  توسط نظام الدین مقدسی   | 

تام و جری و هش ایش / شعری از نظام الدین مقدسی

 

 

خندیده ایم به همدیگر و رنگمان پریده است

انگار یک نفر از ما در شعر ریده است

در شعر من به جز فحش و ناسزا که نیست

تام و جری و کارتونای زشت صهیونیست

خندیده ام بله . رنگم پرید پریده از خنده

چون نیست راه دیگری بر مرد بازنده

مردی که شعرش را به اجتماع پاشید

و گفت این هنر است باید گلش را چید

و گفت این هنر است جهان قشنگ شود

صلح بیاید ، آینده بی تفنگ شود

و گفت که خودش نگفته هایدگر گفته است

از رادیو جوان یک زن شنفته است

آن زن که این شنفته معشوقه اش شده

قاطی در هایدگر و در بوسه اش شده

این واژه های فلسفی نماز قنوت نیست

هایدگر پیمبر آن قوم لوط نیست

گم کرده است عشق را در اصل فلسفه

حالا که نیست زن در زیر ملحفه

00000000000

گور پدر پدر سگ هایدگر و هر چه گفت

از رادیو جوان در آمده حرفهای مفت

تف کرده شعر را بر فعل صهیونیست

فاعل فعول فاعلن یعنی که جنگ .....ایست

جنگی که نابرابر است با غزه بس کنید

تام و جری را بیاورید در قفس کنید

با واژه های شاعری من خو گرفته و

تصمیم سخت بر گفتگو گرفته و

به جای نارنجک ...هی، هلو گرفته و

.................

شاعر دوباره  چیز میشود  از واژه ی هلو

یکدفعه می دوند   خاطره ها  .... تلو تلو

آنوقتها که هنر برای هنر بود واقعا"

آیا خبر داشت از موصل و غزه ؟ ابدا"

شاعر برای ریش پرفسوری تیغ می خرید

از واژه های بنفش ، یک جیغ می خرید

سیگار و قهوه و هی قهوه قهوه و

از فیلم تام کروز تا چشم بسته و

پیراهنی که داشت یک پاپیون سفت

مانند سارتربا سیمین  نشسته و

نقدی در انجمن از جنس کافکایی

هر چند داشت در ذهن خود ارضایی

در واژه های شعر خود از رقص می نوشت

رقصی چنان میانه ی ی ... میدان ..؟؟. و مین بود

از کشته های غزه زنی در بدنش

 یک  جنین بود

000000000

پاشیده ام از شعر خود بر اجتماع آری

تا بلکه خاموشی بگیرد ظلم و بیگاری

دزدیده دختری یک داعشی پست

اشکیده چشم پدر از آنچه میگذشت

بازوی شاعران در جنگها شکست

شلیک میکنی با واژه سوی هیچ

تق تق کانال یک ، تبلیغ سانداویچ

در قرن بیست و یک زن یک کنیز که

میگوید از فغان بنزین بریز که

آتش بگیرم و بسوزم و نیز که

دیگر نبینم این درد غلیظ که

این مرد داعشی من را فروشد و

یا با لبان دین من را بنوشد و

تق تق کانال سه  اخبار ورزشی

خوشحالی و درود بر قهرمان مسی

00000000000

شاعر نشسته روی مبل حشیش می کشد

ذهن پر از دغدغه را  سریش  می کشد

در یک آپارتمان ،با تختخواب نرم

پایان جنگ سرد ،یک ابتدای  گرم

با قدرت حشیش کنیزها  گریختند

هرگز به غزه  هم موشک نریختند


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:39  توسط نظام الدین مقدسی   | 

آواره بن بست / شعری از نظام الدین مقدسی

 

دلم آواره ی یک کوچه ی بن بست شده

کوچه انگار که با دخترک هم دست شده

 

می شنیدم که رفیقان همگی میگفتند

طفلکی شاعر ما مست شده

 

من از این مست شدن خسته شدم

مثل این است که مستی عملی پست شده

 

حال در عاقلیم با دل خود من چه کنم

که در آن یک هوسی هست شده

 

هوسی  نیست دلم را که از آن بگریزم

مثل یک نامه که با منگنه پیوست شده

 

دخترک چشم و لبی داشت که من را آشفت

هوسم تندتر از تاکسی دربست شده

 

باز گردم به همان کوچه بن بست ولی

شاعر اینبار در این شعر زبردست شده


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:37  توسط نظام الدین مقدسی   | 

خاکسپاری / شعری از نظام الدین مقدسی

 

 

دلم اندازه ی کوه سنگین است

زندگی من عجالتا این است

دیشب اخبار ساعت نه

با مجری زنی که می پراند گه

تکذیب کرد شایعه ی مردن مرا

ولی با تعجبی ساختگی میگفت

مردم دیده اند به خاک سپردن مرا

حالا نشسته ام با دلی سنگین

هر چه اخبار گفت می کنم تمکین


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:35  توسط نظام الدین مقدسی   | 

تناقض فرمولهای عشق / شعری از نظام الدین مقدسی

ارضای یک پلیس با برگ جریمه ها

یک جیغ ، ترمزو  لهیده  گربه ای

مردی که فحش می دهد به رئیس بانک :

- تو از پشت کدام کوه آمده ای ؟

 

حس تناقض فرمولهای عشق

حس تنفر از عمیقترین افکار

مردی که فحش می دهد دوباره هی

زنی که گریه میکند ، میپکد سیگار

 

از پا در آمده هستی به میل آدمها

پول و وسوسه رویای آزادی

و هیچ وقت حس آزاد ی ارضا نمی شود

همه یک جا رسیده اند به آخر بازی

 

 

شاعر ، تلاش بی خود واژه ساختنش

شاعر که پشت پا زده به آرزوهای زنش

شاعر که انجماد عشق را به دوش می کشد

و سرد می شود سرد میشود سرد بدنش

 

زمان آن رسیده بود که گربه بمیرد و

 حجم زن از تنفر مرد گریه بگیرد و

شاعر جریمه شود از جانب پلیس

و یک نفر از متن شعر بگوید هیس !!!!!!

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:34  توسط نظام الدین مقدسی   | 

سرطان / شعری از نظام الدین مقدسی

به جای درخت علف هرز کاشته این شاعر

تا برویند آنارشیست شیست های معاصر

که بخندند تمام مردم به قانون جاذبه

وهیچ زنی نشود جذ ب مردهای خوش ظاهر

 

به جای عشق نفرتی بنویس بر دیوار

عکس زیبای خود از فیس بوک ها  بردار

کمی خودت را به کهنگی بسپار

دوباره مغولها بیایند خانه ها آوار

 

دوباره مغولها ... نه .. خودمان

تمام تمدن پر از فلاکت و هیچ است

همیشه به انفجار نزدیکیم

همیشه حق با پرفسور نیچ است

 

هر چه تلوزیون گفت بگو غلط کردی

به مجریان تلوزیون بده تو فحش ناموسی

جهان تقلب محضی است از سمت رویاها

خدا خودش رفته تا قله ی فراموشی

 

علفهای هرز در این شعر روییدند

و ما همچنان می چتیم با شیطان

زمان وجود ندارد فلسفه پوچ است

و مغز چیزی نیست جز خود سرطان


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:31  توسط نظام الدین مقدسی   | 

لیلای غلیظ / شعری از نظام الدین مقدسی

لیلای من . لیلای من خیلی غلطظ است

لیلای من قربانی چشمان هیز است

چشمان هیز بی پدر حقی ندارند

تنها برای من .. فقط لیلا عزیز است

 

تمام حس زنده ماندن بود لیلا

جواب فلسفیدنهای بسیار

و صبحی  واقعا رفت واقعا رفت

که جا ماندم در این بیات بیمار

 

تو گفتی زندگی با من جهانی است

پر از شوریدگی از ذهن بی تاب

و میگفتی که یک شب بی تحمل

مرا بیدار خواهی کرد از خواب

مرا از خواب خود بیدار کردی

خودت رفتی ولی با آن غلیظی

نمی دانم چرا لیلا تو هم نیز

از ابیات دل من میگریزی

 

بیا برگرد لیلا شعر من باش

بیا تکمیل این شعر خفن باش

من از تو واژه ای بهتر ندیدم

اگر خط خورده ای بگذر / ندیدم

 

اگر مردان هیز کوچه دیدند

همان شاعر نمایانی که مستند

تو را لیلا در آن شعری گذارند

که لیلاها در آنجا جان گدازند

 

در آن اشعار پر سیگار و الکل

پر از همبستری با یک بغل هیچ

میان آنهمه الفاظ سطحی

تو را عق میزند چیزی که هستی

 

و حالا  چند سال از آن گذشته

که لیلا ی غلطظم رفته از شعر

و شور شاعری از ذهن من رفت

شدم یک زخمی آشفته از شعر

 

شب و روز اول یک کوچه هستم

به شاعرهای دختر دوست خیره

از آن شاعر نما هی  می سئوالم

که لیلا را در ابیاتش ندیده ؟

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:29  توسط نظام الدین مقدسی   | 

کافران / نظام الدین مقدسی

کافران هم قل هواله احد می گویند

بعد دیدار تو حتما یک خدا می جویند


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:23  توسط نظام الدین مقدسی   | 

بپذیر بانو / شعری از نظام الدین مقدسی

قبولی کنکور و ترم هشتم و بعد

در انتظار شروع یک گم و بعد

نفس نفس زدن در این هیچهای همه

در اضطراب واژه ی مردم و بعد

من انتهای تو را دیده ام بانو

من از فالگیرها شنیده ام بانو

تو میروی و دور می شوی از من

صدای دویدنت راشنیده ام بانو

تو را نوشته ام در این داسنانک خود

با هزار تینیک و فلاش بک خود

نمیتوانی از سطرهای من عبور کنی

و می مانمت در آن فلاکت خود

ببخش بانو نوشتمت در این روایت خود

و بعد جسم تو در دلم  حرارت زد

و بعد عاشقت شدم در این داستان و

دلم نقشه کشید خط به لحظه ی فرارت زد

فرار چرا ؟ مگر تو در قصه ی من

نیستی همان دختر پر از دیالوگ

ببین چقدر زیبا نوشته ام تو را آنجا

که سیگار مرا کش رفته  میزنی هی پگ

خودت که می دانی چقدر تنهایم

یک نویسنده در انتهای وجود

بمان و رحم کن به این نویسنده

که یک خانم خوب در قصه هاش نبود

اصلا ، بخواهی از اول می نویسمت

مانند دختری که شهزاده باشد و خوشتیپ

زندگی می کنیم در بی زمان و مکان

به جای سیگار هم می کشیم هی  پیپ

نگو که محبت نکرده ام به تو بانو

قبول شدی برای همان اول مهر

اگر نمینوشتم چگونه می خواندی

هشت ترم در بیت اول شعر

بیکار بودی و گیج  پر از نفرت

من آوردمت به این جای دلپذیر

قرار نیست در این قصه کار کنی

لطفا با من ازدواج کن ، بپذیر

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:22  توسط نظام الدین مقدسی   | 

معجزه / شعری از نظام الدین مقدسی

خبر رسید که شعر مرا خوانده ای دیشب

خبر رسید که بیدار مانده ای دیشب

خبر رسید که مصرع اول شعرم را

به مصرع آخر رسانده ای دیشب

خبر رسید که عشق را جستجو کردی

و شعر را چند بار تکانده ای دیشب

خبر رسید که گریه کرده ای ناگاه

و اشک  به قافیه ها چکانده ای دیشب

 

آخر همان نگاه تو شاعرم کرد و

قرصهای دیازپام  ولم کرد و

شدی تو هر چه داشتم و نداشتم

جنونِ عشق تو عاقلم کرد و

همیشه بخوان شعر مرا تا صبح

که دریایِ دلت ساحلم کرد و .............

 

حالا که نیمه شب است در شبی دیگر

چراغهای اتاقت هنوز روشنند میبینم

از تن سیگار دود می دهم به خودم

انگار کمی مثلا عاشقانه ، غمگینم

 

 

چقدر معجزه می خواهد که شعر شوی

گیر کنی به حنجره ام ، هی بخوانمت

چشمت شود قافیه و مویت شود ردیف

قدری بهانه بیاورم تا شب بنازمت

حالا که محتوای شعر هم  دلپذیر شد

خاموش کنم چراغ مطالعه ،بخوابمت


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:20  توسط نظام الدین مقدسی   | 

شعری از لجن / نظام الدین مقدسی

شاید  سروده ام شعری که از لجن باشد

یک مشت خون منجمد مانده در بدن باشد

شاید که عاشقانه باشد این شعر بی سر و پا

با آن حریف عشق مرا،جنگ تن به تن باشد

اصلا نگاه کن گدا شده ام برای مست شدن

انگار که مست شدن، فقط آرزوی من باشد

آیا شراب می دهند به من این مردم خدا

آیا خدا خودش نمیشود اهل می زدن باشد ؟

دردم چنان فزون گرفته ، جهنم مرا بهشت

انگار زندگی فرمولی از چدن باشد

بسیار گفته اند که بعد از شب سیه

صبحی قشنگ بیاید و دل را وطن باشد

اما دروغ گفته اند این شاعران به گزاف

روز و شب یکی است  ، همه اهرمن باشد

پیری که مرد به من گفت زنده باش

تا آن زمان که دلت سبز چون چمن باشد

حالا به مرگ رسیده ام و رفت بوی چمن

این شعرها کفنم به جای پیرهن باشد

****************************

آیا تو شاعری که مستی نکرده ای هر گز ؟

دردی نداشتی که با شراب هم سخن باشد   

مردی ندیده ام که لایق اندوه دل شود با من

دیگر نگو به طعنه که شاعر  اهل زن باشد

شاید سروده ام شعری که درد بود مرا

شاید که شعرهام لایق  این انجمن باشد

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 14:28  توسط نظام الدین مقدسی   | 

تو / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

عاشقم نیستی

دوستم نداری

فقط بهانه ی خوبی هستی که سیگار بخرم

سیگاری بشوم


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 10:23  توسط نظام الدین مقدسی   | 

گیوتین / شعری از نظام الدین مقدسی

رها شدی از دستهام چون کبوتری

رفتی و نیامد از تو هیچ خبری

 

بوی الکل می دهم، می کشم سیگار

یاد تو بغضی است که می شود آوار

گردن نهاده ام در دهان یک گیوتین

مرگ آمده است با شتاب ِ یک پوتین

به یاد می آورم خیابان را

خیابان و ما و باران را

بدون چتر چه خوب حسی بود

نگاه تو یک آسمانِ قسطی بود

هنوز قسط تو را پرداخت می کنم

هر قطره اشک با خاطره ای تاخت می کنم

یک اشک برای روز اول دیدار می دهم

برای بوسه های پشتِ دیوار می دهم

یک اشک برای روز دوم خودمان

که آمدیم با آن لباس خوشگلمان

رفتیم به میکده هایِ خیالی شراب نوشیدیم

خود را به مستی زدیم و خوابیدیم

مستی چقدر خوب بود اگر ادامه می دادیم

هی بوسه به لب یکدگر حواله می دادیم

ولی تو گفتی شراب کافی نیست

گفتی که عشقِ تو خیالبافی نیست

رفتیم دوباره عاقل شدیم در خانه

هرگز نرفتیم بعدِ آن به میخانه

اشکِ دوباره ی من برای آنشب بود

که انگار شهر در ابتدای یک تب بود

حرفت هنوز گرم مانده در خاطره ام

گفتی به تو من معتاد شده ام

دستهای کوچک تو بر درخت جسم

چشمان مرا سخت کرده بود طلسم

یاد ت چقدر زنده است عزیزِ من

وقتی نگاه کردی به آه ِغلیط من

حالا نشسته ام و سیگار میکشم

از بطری شراب بوی تو میچشم

 

ای کاش حافظه ام پاک شود فردا

دیگر به یاد نیاورم تو را ، لیلا

شاید صدای فاش ِگیوتین باشد

نبودنِ تو عاقبتش همین باشد


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 12:53  توسط نظام الدین مقدسی   | 

کوتاه شعر مقدسی

سنگین ترین ستاره ها

از اسمان می افتند

و دکمه های پیرهن تو می شوند ..........


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:2  توسط نظام الدین مقدسی   | 

داستانی تازه از نویسنده بزرگ ایرانی محمد محمد علی

داستانی تازه از محمد محمدعلی
 
بادها و دودها و شمع‌های خاموش و روشن
 
شرق
 
 
من و سپیده همبازی‌های خوبی هستیم. من می‌دانم او عاشق روشنایی در تاریکی است، او هم می‌داند من از تاریکی می‌ترسم. او برای فراگیری زبان فارسی، هفته‌ای دو، سه‌بار به خانه ما می‌آید. همین که پیش مادربزرگش چیزی می‌خورد و ماچ آبداری می‌دهد، دست مرا می‌گیرد و می‌برد به اتاق خودم و هر بار می‌گوید... خودت گفتی باید چیزی بخونیم تا فارسی‌مون Good بشه. می‌گویم... خوب بشه... لبخندی می‌زند و می‌گوید... . خوب بشه... تا می‌خواهم جعبه کارت‌های آموزش الفبا را بیاورم وسط، اغلب اشاره می‌کند به شمع‌ها و تا من بشقاب چینی شمع‌ها را از گوشه میز مطالعه‌ام جلو می‌کشم، او هم مثلا دور از چشم من، چراغ مطالعه را خاموش می‌کند. یادش هست و نیست که در سقف اتاق من همیشه لامپی روشنِ‌روشن است، اما خاموش‌کردن چراغ مطالعه را جزو قواعد کار من و خودش می‌داند. بعد صندلی مخصوص خودش را نزدیک صندلی من می‌گذارد. همین که قوطی سیگار و زیرسیگاری را می‌گذارم کنار، ‌او فندک را می‌دهد دستم و من بشقاب شمع‌ها را باز هم جلوتر می‌کشم تا به او نزدیک‌تر شوم. اوایل (حدود شش‌ماه پیش) دوست داشت شمع‌ها را زیر میز مطالعه یا توی کمد دیواری یا هر جای تاریک‌ِتاریک دیگر روشن کند، اما با مخالفت مادر و مادربزرگش روبه‌رو شد. من البته دلم می‌خواست برویم یک جای تاریک، اما می‌ترسیدم و بعد می‌گویم این ترس و نگرانی از کجا ناشی می‌شود. او ته یک شمع را طوری با انگشتانش می‌گیرد که وقتی روشن شد، اشک داغ و شعله سوزان شمع نسوزاندش. این نحوه افقی‌ روشن‌کردن شمع را به توصیه من انجام می‌دهد. این احتیاط را هم بعد می‌گویم از سربند کدام ماجرای هول‌آور، جزو بازی قرار دادم. باری، من با فندک، شمع را روشن می‌کنم. سپس او با شمع روشن افقی، هشت، 10شمع گوشه‌وکنار بشقاب را می‌گیراند. من هم باید بلافاصله در روشنایی شمع‌ها مشغول خواندن کتابی، مجله‌ای، دفترچه‌ای، گاهی هم مشغول خواندن خطوط کج‌ومعوج کف دستم شوم. گاهی هم کارت‌های آموزش الفبا را زیر و رو می‌کنم. مثلا غرق در خواندن هستم که نخست صدای آرام نسیمی در گذر می‌آید، و با هوهوها و لب‌های غنچه‌اش، شعله شمع‌ها را می‌لرزاند. من هم باید چشمانم را بمالم و با دقت بیشتری به خطوط نگاه کنم - که می‌کنم تا آرام‌آرام صدای وزش نسیم به زوزه کم‌زور باد تبدیل شود- که می‌شود. زوزه باد هوپو، هوپوکنان، شعله شمع‌ها را بیشتر از پیش می‌لرزاند. من هم این‌بار با زحمت بیشتری به سطور سیاه یا سفید هرچیزی که دستم است نگاه می‌کنم و باید تعجب کنم که چرا باد می‌آید و اصلا از کجا می‌آید. سپیده به طرفداری از من به باد می‌گوید... برو خونه خودت، برو پیش مامان بابای خودت. برو پیش درخت‌ها و گل‌ها و اونا رو بزرلون... می‌گویم... بلرزون... می‌گوید... اوه Yes بلرزون... ادامه می‌دهد... بابابزرگم داره کتاب می‌خونه تا به من فارسی یاد بده... اما باد مثل همیشه به حرف او گوش نمی‌کند و کماکان می‌وزد و یکی‌، دوتا از شمع‌ها را پپ‌پپ‌کنان خاموش می‌کند. سپیده از صندلی پایین می‌پرد و یکی، دو قدم از من و میز تحریر فاصله می‌گیرد. دور و نزدیک می‌شود. بعد از چرخی دور اتاق، رو به باد بازیگوش می‌گوید... مگه نگفتم بابابزرگم درس داره... اما باد به وظیفه خودش عمل می‌کند. حتی از در و پنجره بسته می‌آید و می‌رود طرف قفسه چوبی کتاب‌ها و برمی‌گردد طرف میز مطالعه من. چراغ مطالعه را دور می‌زند و هوهو و پوپوکنان یکی، دو شمع دیگر را خاموش می‌کند. من باز هم باید دچار کم‌نوری بشوم- که می‌شوم و متعجب‌تر از پیش، ابروهایم را بالا می‌دهم. سپیده به سرعت زیر میز، پشت جالباسی و توی کمددیواری را وارسی می‌کند و دنبال باد حتی قالیچه کوچک کف اتاق را جابه‌جا می‌کند تا بلکه باد را بیابد و بیرونش کند. باد اما دست‌بردار نیست. برمی‌گردد و معلوم نیست از کدام طرف، اغلب از پشت‌سر من، یکی، دو شمع دیگر را خاموش می‌کند. می‌گویم... پنکه روشن نیست؟ ... می‌گوید No... می‌گویم... بگو نه... می‌گوید... بگو نه... می‌گویم... No همان نه است... این‌بار من هم باید از باد که بی‌اجازه آمده توی اتاق خیلی عصبانی شوم- که می‌شوم و هردو با هم می‌گوییم... اه، اه... سپیده رد باریک دود شمع‌های تازه خاموش شده را می‌گیرد. به هوا می‌پرد و چنگ می‌زند، ولی باد کماکان بازیگوش است. یعنی دودها را از دسترس من و سپیده دور می‌سازد و باز هم قصد خاموش‌کردن شمع‌ها را دارد. با سروصدای زوزه‌مانندی که بی‌شباهت به سوت‌زدن من و سپیده نیست از زیر میز یا هر جای دیگر که سپیده خوش داشته باشد، می‌آید بالا و ناگهان دوشمع باقی‌مانده را فوت می‌کند. وقتی در تاریکی مطلق از خواندن بازمی‌مانم من باید خیلی غمگین شوم- که می‌شوم. آن‌وقت هر دو سعی می‌کنیم با چنگ‌زدن هوا بلکه رد دودها را بگیریم و بپرسیم بادها چرا آزار و اذیت می‌کنند؟ چرا به جاهایی که نباید بروند می‌روند و... هربار در تلاشی پرصدا و در حال گرفتن دودها و چنگ‌زدن به‌هوا، در حال خنده و شادی، اتاق را می‌گذاریم روی سرمان. اگر هنوز هم حوصله باشد و نفس من نگرفته باشد و نیاز به دستشویی من و او نباشد، باز هم شمع‌ها را روشن می‌کنیم، اما اغلب مادربزرگ سپیده پس از مثلا شنیدن غرش ناگهانی موتور اتوبوس یا آژیر ماشین پلیس و آمبولانسی در گذر یا هر صدای غیرعادی دیگر به سرعت در اتاق را باز می‌کند و به من و سپیده می‌گوید... همسایه پایینی سر‌سام گرفت. حالا دیگه وقت استراحته... سپیده می‌گوید Sorry همسایه...
هفته پیش، سپیده را پیش‌دبستانی ثبت‌نام کردند. مادرش گفت... دخترم برای خودش خانمی شده، سال دیگه براش یه‌دیپلم می‌خرم... یکشنبه صبح که تعطیل بود منتظر بودم بیاید و با هم دنبال بادها و دودها بگردیم. گاهی که دو، سه ساعت نمی‌بینمش، وسوسه می‌شوم خودم شمع‌ها را روشن کنم و به‌تنهایی بادها و طوفان‌های مزاحم را از اطراف خودم دور کنم. مادربزرگ سپیده دید و گفت... مراقب باش  mental hospital همین نزدیکی‌هاست. راست می‌گفت، من اما دوست نداشتم بهش فکر کنم. اصلا لزومی نمی‌دیدم...
سپیده همراه مادرش عصر آمد. بوسیدمش و او بی‌آنکه چیزی بخورد یکراست آمد اتاق من. من هم بلافاصله کارت‌های آموزشی الفبا را گذاشتم کنار و بشقاب شمع‌ها را جلو کشیدم. با اشتیاق شروع کردیم به روشن‌کردن شمع‌ها و وزاندن بادها و سرانجام به طوفان رسیدیم. این بار من هم در تولید طوفان و فوت‌های پرزور و کم‌زور مشارکت بیشتری کردم. هنوز نمی‌دانستیم دودها، بادها را می‌آورند یا بادها دودها را... و اتاق را گذاشتیم روی سرمان. تازه می‌خواستیم بار دیگر شمع‌ها را روشن کنیم که مادر سپیده آمد و پرسید... خیلی مونده تموم بشه؟ گفتم... بادها نمی‌گذارند من و سپیده چیزی بخونیم... گفت... مراقب باش پدرجان... من و سپیده به هم نگاه کردیم. راستش من ترسیدم جوابی بدهم. مادر سپیده رفت و از صندوق عقب ماشینش، خرس گنده پشمالویی آورد و گفت... این شمع‌ها را فوت می‌کنه... من و سپیده به هم نگاه کردیم. پس از لحظاتی سکوت به این نتیجه رسیدیم فکر بدی نیست. سپیده فندک را داد به من و خودش ته شمعی نو را افقی گرفت رو به من. شمع‌ها را که روشن کردیم، خرس گنده پشمالو اول روی شانه سپیده نشست و وقتی خسته شد بالا سر سپیده به پرواز درآمد. دور اتاق می‌چرخید و هر بار که به شمع‌ها نزدیک می‌شد با تکان‌دادن دست‌وپا و سروگردن یکی، دوتا از شمع‌ها را خاموش می‌کرد و ما غش‌غش می‌خندیدیم. مادر سپیده آمد و او را به هوای دادن تخم‌مرغ شانسی از اتاق من برد. می‌خواست لباس تنش کند و هر سه بروند فروشگاه بزرگ Sears.
در را بستم و با سیگار روشن نشستم کنار پنجره باز رو به خیابان  West Broadway، با کمی جابه‌جایی می‌توانستم تابلو زرد و چراغ‌های نئون‌قرمز mental hospital را ببینم. واقعا چه چیزی از آن رنگ‌های تند بیرون می‌آمد که من باید می‌دیدم و نمی‌دیدم؟ سال‌ها بود فراموشش کرده بودم. درست‌تر که بگویم زهرش را از جانم گرفته بودم. صدای بسته‌شدن در آپارتمان آمد و لحظاتی بعد سپیده من از وسط پیاده‌رو به پنجره اتاق من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. با لباس ورزشی چسبان و کفش‌هایی که از پاشنه‌اش انواری رنگین ساطع می‌شد، چرخی خورد و به نشانه خداحافظی، بوسه‌ای برای من فرستاد. گویی با تکان‌دادن دست من و فرستادن بوسه برای او، هوا رو به سردی رفت. سپیده سوار ماشین مادرش شد و برف بارید. در آن زمستان سرد، من و خواهر توأمانم (ارغوان) زیر کرسی بودیم. پدر و مادرمان قرار بود از سر خاک مادربزرگم برگردند. وقتی خانه نبودند، شمع‌ها را می‌بردیم زیر کرسی گرم و تاریک یا توی کمددیواری و در را می‌بستم. هنوز آنقدر کوچک بودیم که نمی‌دانستیم چرا وقتی باد و طوفان و فوت‌های پرزور و کم‌زوری در کار نیست، شمع‌ها خودبه‌خود خاموش می‌شوند و مجبوریم باز هم کبریت بکشیم و شمع‌ها را روشن کنیم. می‌خندیدیم و بشقاب مسی شمع‌ها را می‌آوردیم بیرون و کبریت می‌کشیدیم و برمی‌گشتیم زیر لحاف و کنار پایه‌های کرسی به پت‌پت و جان‌کندن‌شان نگاه می‌کردیم. او هم مثل من عاشق دیدن نور شمع‌ها بود در تاریکی. نمی‌دانم در آن رفت و برگشت‌های درون و بیرون کرسی چرا ناگهان بشقاب شمع‌های روشن روی دامن گل‌منگلی خواهرم غش کرد و روشنش کردند. کمی که خندیدیم، خواهرم ترسید. من هم ترسیدم. خواهرم دوید طرف در اتاق و راهرو و جیغ کشید. من مادرم را صدا می‌زدم که او خود را به حیاط رساند. آجرهای قزاقی را طی کرد و از کنار تلمبه آب خودش را انداخت وسط حوض و مثل شمعی روشن که یکباره بندازیش توی قابلمه پرآب، پت‌پت کوتاهی کرد و خاموش شد. من گریه می‌کردم و خواهرم ساعتی بعد آمد روی آب و به من می‌خندید. هوا سرد بود. خیلی سرد. من دویدم طرف کرسی و لحاف را کشیدم روی سرم... من نباید این خاطرات بد را مرور کنم. این جا نه کرسی داریم و نه حیاطی بزرگ و پر از لجن. سپیده هم خوب می‌داند که نباید تنهایی برود زیر میز یا توی کمد دیواری و در را ببندد. یا شمع را طوری بگیرد که دستش را بسوزاند و هول شود... تا سپیده برگردد، دو سه نخ سیگار کشیدم همین که از ماشین پیاده شد، انگار که پرواز کرده باشد، فوری جعبه جدید آموزش الفبای فارسی را نشانم داد و شروع کردم به آموزش.

 
http://sharghdaily.ir/?News_Id=34737
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:27  توسط نظام الدین مقدسی   | 

اعتراف / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی .

ما دو نفر

منارجنبانیم

هزار سال است

برای همدیگر

دست تکان می دهیم

مردم نمیفهمند

و بازوی حماقتشا را به کار می اندازند

تا ما را تکان دهند

ما بدون مردم

از قرنها پیش

برای همدیگر دست تکان می دادیم

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 8:12  توسط نظام الدین مقدسی   | 

نامه ای از چارلز بوکوفسکی به کسی که او را از روزمرگی نجات داد و نویسنده اش کرد.

جان مارتین، ناشر بلکاسپارو، در سال ۱۹۶۹ به چارلز بوکوفسکی پیشنهاد کرد که تا پایان عمرش هر ماه ۱۰۰ دلار به او پرداخت کند، به این شرط که شغلش را در اداره‌ی پست رها کند و نویسنده شود. بوکفسکی هم که ۴۹ سال داشت قبول کرد و نخستین رمانش، ادارهی پست، در سال ۱۹۷۱ از سوی انتشارات بلکاسپارو منتشر شد.

پانزده سال بعد، بوکوفسکی نامه‌ی زیر را به جان مارتین می‌نویسد و از لذت رهایی‌اش از شغل تمام‌وقت می‌گوید.

***

۸  فوریه، ۱۹۸۶

سلام جان:

از نامه‌ی خوبت متشکرم. فکر می‌کنم ضرری نداشته باشد که آدم هر از گاه به یاد بیاورد از کجا آمده‌. خودت که می‌دانی من از کجاها آمده‌ام. حتی آدم‌هایی که زور می‌زنند درباره‌اش بنویسند یا فیلم بسازند هم درست قضیه را نمی‌گیرند. اسمش را می‌گذارند «۹ تا ۵» [ساعت مرسوم کاری]. هیچ هم ۹ تا ۵ نیست، این جور جاها ساعتِ ناهار ندارد، راستش، در بیشتر این‌جور جاها ترجیح می‌دهی برای حفظ شغلت بی‌خیال ناهار شوی. بعدش هم «اضافهکاری» و به نظر می‌آید میزان این اضافه‌کاری‌ها هم هیچ‌وقت درست در دفتر و دستک ثبت نمی‌شود، و اگر هم بخواهی غُر بزنی همیشه یک هالوی دیگر هست که جایت را بگیرد.

آن حرفِ قدیمی‌ام که یادت هست: «بردگی هرگز ملغی نشد، فقط گسترش یافت تا [علاوه بر سیاه‌پوستان] همه‌ی رنگِ‌‌پوست‌ها را شامل شود.»

و نکته‌ی دردآور، فروپاشی بی‌وقفه‌ی طبیعت انسانی آن کسانی است که تقلا می‌کنند شغل‌شان را نگه دارند، شغلی که رغبتی به آن ندارند اما می‌ترسند که بدونِ آن وضع بدتر شود. آدم‌ها راحت تهی می‌شوند. آن‌ها جسم‌هایی با ذهن‌های هراسان و سربه‌راه‌ هستند. چشم‌ها رنگ می‌بازد. صداها زشت می‌شود، همین‌طور بدن، موها، ناخن‌ها، کفش‌ها و خیلی چیزهای دیگر.

جوان که بودم باورم نمی‌شد آدمها تن به چنین شرایطی بدهند. حالا که پیر شده‌ام هم باورم نمی‌شود. چرا چنین کاری می‌کنند؟ سکس؟ تلویزیون؟ یک اتومبیل با اقساط ماهانه؟ یا بچه؟ بچه‌هایی که بناست همان کارهایی را بکنند که آن‌ها کرده‌اند.

آن موقع‌ها که خیلی جوان بودم و مرتب شغل عوض می‌کردم، به قدری احمق بودم که گاهی وقت‌ها با همکارهام این‌جوری فک می‌زدم: «هی، رئیس هر لحظه ممکنه سر برسه و همه‌مون رو اخراج کنه، به همین راحتی، حالیتونه؟»

آنها فقط بِروبِر نگاهم می‌کردند. چیزی را مطرح می‌کردم که آنها خوش نداشتند به ذهن‌شان خطور کند.

حالا در کارخانه‌ها، اخراجی و بی‌کاری زیاد شده‌ است (مرگ کارخانه‌های ذوبِ آهن، تغییراتی فنی در دیگر سازه‌های محل کار). صدها هزار نفر از کار بی‌کار می‌شوند و قیافه‌هاشان هاج‌وواج می‌ماند:

«سی‌وپنج ساله تو این کارم…»

«انصاف نیست…»

«نمی‌دونم چی کار باید بکنم…»

آن‌ها هیچ‌وقت به برده‌ها آن‌قدری پول نمی‌دهند که آزاد شوند، فقط به‌قدری که زنده بمانند و سرِکارشان برگردند. می‌توانستم همه‌ی این‌ها را ببینم. چرا آن‌ها نمی‌توانستند؟ متوجه شدم که نشستن روی نیمکت پارک یا سرکشی به میخانه‌ها هم فرق چندانی [با سرِ کار رفتن] ندارد. چرا قبل از اینکه آن‌ها مرا راهی چنین جاهایی بکنند خودم نروم؟ چرا انتظار؟

از فرط انزجار از همه‌ی این چیزها بود که می‌نوشتم، نوشتن برایم مفرّی بود که این کثافت را از درون سیستم‌ام بیرون بکشم. و حالا بعد از اینکه پنجاه سالِ اولِ زندگی‌ام را به باد داده‌ام، و حالا که به عنوان نویسنده‌ای به اصطلاح حرفه‌ای این‌جا هستم، دستگیرم شده که در پسِ این سیستم چیزهای نفرت‌انگیز دیگری هم وجود دارد.

یادم می‌آید وقتی در شرکت لوازم روشنایی بهعنوان بسته‌بند کار می‌کردم، یکی از بسته‌بندها یک‌باره گفت: «هیچ‌وقت خلاص نمی‌شم.»

یکی از رؤسا که همان دوروبَر می‌پلکید (اسمش موری بود) قهقهه‌ای تودل‌برو از گلوش بیرون داد، سرخوش از اینکه طرف بدجور تا آخر عمر در تله افتاده.

بنابراین خوش‌شانسی‌ام در این که سرانجام از آن‌جور جاها خلاص شدم، فارغ از این که چقدر طول کشید، نوعی لذت به من بخشیده است، لذتِ محشرِ معجزه. حالا من از منظرِ جسمی پیر و جانی پیر می‌نویسم، برای مدتی بسیار طولانی‌تر از آن که بیشترِ آدم‌ها تصور ادامه‌دادنش را داشته باشند، اما چون کارم را دیر شروع کردم به خودم قول داده‌ام که ادامه دهم، و وقتی کلمات به لکنت بیفتند و برای بالا رفتن از پله‌ها کمک لازم داشته باشم و دیگر قناری را از گیره‌ی کاغذ تشخیص ندهم، هنوز احساس می‌کنم چیزی در من به یاد خواهد آورد (هرچه‌قدر هم پرت باشم) که چطور از جنایت و گرفتاری و بیگاری جانِ سالم به‌در برده‌ام، تا دستِ‌کم مرگی بخشنده داشته باشم.

همین که زندگی‌ام را تمام و کمال تلف نکرده‌ام، دستاوردِ باارزشی به نظر می‌رسد، هر چند فقط برای خودم.

 رفیقت،

هنک

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:2  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مطالب قدیمی‌تر