داستان داستان داستان

کوتاه شعر مقدسی

سنگین ترین ستاره ها

از اسمان می افتند

و دکمه های پیرهن تو می شوند ..........


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:2  توسط نظام الدین مقدسی   | 

داستانی تازه از نویسنده بزرگ ایرانی محمد محمد علی

داستانی تازه از محمد محمدعلی
 
بادها و دودها و شمع‌های خاموش و روشن
 
شرق
 
 
من و سپیده همبازی‌های خوبی هستیم. من می‌دانم او عاشق روشنایی در تاریکی است، او هم می‌داند من از تاریکی می‌ترسم. او برای فراگیری زبان فارسی، هفته‌ای دو، سه‌بار به خانه ما می‌آید. همین که پیش مادربزرگش چیزی می‌خورد و ماچ آبداری می‌دهد، دست مرا می‌گیرد و می‌برد به اتاق خودم و هر بار می‌گوید... خودت گفتی باید چیزی بخونیم تا فارسی‌مون Good بشه. می‌گویم... خوب بشه... لبخندی می‌زند و می‌گوید... . خوب بشه... تا می‌خواهم جعبه کارت‌های آموزش الفبا را بیاورم وسط، اغلب اشاره می‌کند به شمع‌ها و تا من بشقاب چینی شمع‌ها را از گوشه میز مطالعه‌ام جلو می‌کشم، او هم مثلا دور از چشم من، چراغ مطالعه را خاموش می‌کند. یادش هست و نیست که در سقف اتاق من همیشه لامپی روشنِ‌روشن است، اما خاموش‌کردن چراغ مطالعه را جزو قواعد کار من و خودش می‌داند. بعد صندلی مخصوص خودش را نزدیک صندلی من می‌گذارد. همین که قوطی سیگار و زیرسیگاری را می‌گذارم کنار، ‌او فندک را می‌دهد دستم و من بشقاب شمع‌ها را باز هم جلوتر می‌کشم تا به او نزدیک‌تر شوم. اوایل (حدود شش‌ماه پیش) دوست داشت شمع‌ها را زیر میز مطالعه یا توی کمد دیواری یا هر جای تاریک‌ِتاریک دیگر روشن کند، اما با مخالفت مادر و مادربزرگش روبه‌رو شد. من البته دلم می‌خواست برویم یک جای تاریک، اما می‌ترسیدم و بعد می‌گویم این ترس و نگرانی از کجا ناشی می‌شود. او ته یک شمع را طوری با انگشتانش می‌گیرد که وقتی روشن شد، اشک داغ و شعله سوزان شمع نسوزاندش. این نحوه افقی‌ روشن‌کردن شمع را به توصیه من انجام می‌دهد. این احتیاط را هم بعد می‌گویم از سربند کدام ماجرای هول‌آور، جزو بازی قرار دادم. باری، من با فندک، شمع را روشن می‌کنم. سپس او با شمع روشن افقی، هشت، 10شمع گوشه‌وکنار بشقاب را می‌گیراند. من هم باید بلافاصله در روشنایی شمع‌ها مشغول خواندن کتابی، مجله‌ای، دفترچه‌ای، گاهی هم مشغول خواندن خطوط کج‌ومعوج کف دستم شوم. گاهی هم کارت‌های آموزش الفبا را زیر و رو می‌کنم. مثلا غرق در خواندن هستم که نخست صدای آرام نسیمی در گذر می‌آید، و با هوهوها و لب‌های غنچه‌اش، شعله شمع‌ها را می‌لرزاند. من هم باید چشمانم را بمالم و با دقت بیشتری به خطوط نگاه کنم - که می‌کنم تا آرام‌آرام صدای وزش نسیم به زوزه کم‌زور باد تبدیل شود- که می‌شود. زوزه باد هوپو، هوپوکنان، شعله شمع‌ها را بیشتر از پیش می‌لرزاند. من هم این‌بار با زحمت بیشتری به سطور سیاه یا سفید هرچیزی که دستم است نگاه می‌کنم و باید تعجب کنم که چرا باد می‌آید و اصلا از کجا می‌آید. سپیده به طرفداری از من به باد می‌گوید... برو خونه خودت، برو پیش مامان بابای خودت. برو پیش درخت‌ها و گل‌ها و اونا رو بزرلون... می‌گویم... بلرزون... می‌گوید... اوه Yes بلرزون... ادامه می‌دهد... بابابزرگم داره کتاب می‌خونه تا به من فارسی یاد بده... اما باد مثل همیشه به حرف او گوش نمی‌کند و کماکان می‌وزد و یکی‌، دوتا از شمع‌ها را پپ‌پپ‌کنان خاموش می‌کند. سپیده از صندلی پایین می‌پرد و یکی، دو قدم از من و میز تحریر فاصله می‌گیرد. دور و نزدیک می‌شود. بعد از چرخی دور اتاق، رو به باد بازیگوش می‌گوید... مگه نگفتم بابابزرگم درس داره... اما باد به وظیفه خودش عمل می‌کند. حتی از در و پنجره بسته می‌آید و می‌رود طرف قفسه چوبی کتاب‌ها و برمی‌گردد طرف میز مطالعه من. چراغ مطالعه را دور می‌زند و هوهو و پوپوکنان یکی، دو شمع دیگر را خاموش می‌کند. من باز هم باید دچار کم‌نوری بشوم- که می‌شوم و متعجب‌تر از پیش، ابروهایم را بالا می‌دهم. سپیده به سرعت زیر میز، پشت جالباسی و توی کمددیواری را وارسی می‌کند و دنبال باد حتی قالیچه کوچک کف اتاق را جابه‌جا می‌کند تا بلکه باد را بیابد و بیرونش کند. باد اما دست‌بردار نیست. برمی‌گردد و معلوم نیست از کدام طرف، اغلب از پشت‌سر من، یکی، دو شمع دیگر را خاموش می‌کند. می‌گویم... پنکه روشن نیست؟ ... می‌گوید No... می‌گویم... بگو نه... می‌گوید... بگو نه... می‌گویم... No همان نه است... این‌بار من هم باید از باد که بی‌اجازه آمده توی اتاق خیلی عصبانی شوم- که می‌شوم و هردو با هم می‌گوییم... اه، اه... سپیده رد باریک دود شمع‌های تازه خاموش شده را می‌گیرد. به هوا می‌پرد و چنگ می‌زند، ولی باد کماکان بازیگوش است. یعنی دودها را از دسترس من و سپیده دور می‌سازد و باز هم قصد خاموش‌کردن شمع‌ها را دارد. با سروصدای زوزه‌مانندی که بی‌شباهت به سوت‌زدن من و سپیده نیست از زیر میز یا هر جای دیگر که سپیده خوش داشته باشد، می‌آید بالا و ناگهان دوشمع باقی‌مانده را فوت می‌کند. وقتی در تاریکی مطلق از خواندن بازمی‌مانم من باید خیلی غمگین شوم- که می‌شوم. آن‌وقت هر دو سعی می‌کنیم با چنگ‌زدن هوا بلکه رد دودها را بگیریم و بپرسیم بادها چرا آزار و اذیت می‌کنند؟ چرا به جاهایی که نباید بروند می‌روند و... هربار در تلاشی پرصدا و در حال گرفتن دودها و چنگ‌زدن به‌هوا، در حال خنده و شادی، اتاق را می‌گذاریم روی سرمان. اگر هنوز هم حوصله باشد و نفس من نگرفته باشد و نیاز به دستشویی من و او نباشد، باز هم شمع‌ها را روشن می‌کنیم، اما اغلب مادربزرگ سپیده پس از مثلا شنیدن غرش ناگهانی موتور اتوبوس یا آژیر ماشین پلیس و آمبولانسی در گذر یا هر صدای غیرعادی دیگر به سرعت در اتاق را باز می‌کند و به من و سپیده می‌گوید... همسایه پایینی سر‌سام گرفت. حالا دیگه وقت استراحته... سپیده می‌گوید Sorry همسایه...
هفته پیش، سپیده را پیش‌دبستانی ثبت‌نام کردند. مادرش گفت... دخترم برای خودش خانمی شده، سال دیگه براش یه‌دیپلم می‌خرم... یکشنبه صبح که تعطیل بود منتظر بودم بیاید و با هم دنبال بادها و دودها بگردیم. گاهی که دو، سه ساعت نمی‌بینمش، وسوسه می‌شوم خودم شمع‌ها را روشن کنم و به‌تنهایی بادها و طوفان‌های مزاحم را از اطراف خودم دور کنم. مادربزرگ سپیده دید و گفت... مراقب باش  mental hospital همین نزدیکی‌هاست. راست می‌گفت، من اما دوست نداشتم بهش فکر کنم. اصلا لزومی نمی‌دیدم...
سپیده همراه مادرش عصر آمد. بوسیدمش و او بی‌آنکه چیزی بخورد یکراست آمد اتاق من. من هم بلافاصله کارت‌های آموزشی الفبا را گذاشتم کنار و بشقاب شمع‌ها را جلو کشیدم. با اشتیاق شروع کردیم به روشن‌کردن شمع‌ها و وزاندن بادها و سرانجام به طوفان رسیدیم. این بار من هم در تولید طوفان و فوت‌های پرزور و کم‌زور مشارکت بیشتری کردم. هنوز نمی‌دانستیم دودها، بادها را می‌آورند یا بادها دودها را... و اتاق را گذاشتیم روی سرمان. تازه می‌خواستیم بار دیگر شمع‌ها را روشن کنیم که مادر سپیده آمد و پرسید... خیلی مونده تموم بشه؟ گفتم... بادها نمی‌گذارند من و سپیده چیزی بخونیم... گفت... مراقب باش پدرجان... من و سپیده به هم نگاه کردیم. راستش من ترسیدم جوابی بدهم. مادر سپیده رفت و از صندوق عقب ماشینش، خرس گنده پشمالویی آورد و گفت... این شمع‌ها را فوت می‌کنه... من و سپیده به هم نگاه کردیم. پس از لحظاتی سکوت به این نتیجه رسیدیم فکر بدی نیست. سپیده فندک را داد به من و خودش ته شمعی نو را افقی گرفت رو به من. شمع‌ها را که روشن کردیم، خرس گنده پشمالو اول روی شانه سپیده نشست و وقتی خسته شد بالا سر سپیده به پرواز درآمد. دور اتاق می‌چرخید و هر بار که به شمع‌ها نزدیک می‌شد با تکان‌دادن دست‌وپا و سروگردن یکی، دوتا از شمع‌ها را خاموش می‌کرد و ما غش‌غش می‌خندیدیم. مادر سپیده آمد و او را به هوای دادن تخم‌مرغ شانسی از اتاق من برد. می‌خواست لباس تنش کند و هر سه بروند فروشگاه بزرگ Sears.
در را بستم و با سیگار روشن نشستم کنار پنجره باز رو به خیابان  West Broadway، با کمی جابه‌جایی می‌توانستم تابلو زرد و چراغ‌های نئون‌قرمز mental hospital را ببینم. واقعا چه چیزی از آن رنگ‌های تند بیرون می‌آمد که من باید می‌دیدم و نمی‌دیدم؟ سال‌ها بود فراموشش کرده بودم. درست‌تر که بگویم زهرش را از جانم گرفته بودم. صدای بسته‌شدن در آپارتمان آمد و لحظاتی بعد سپیده من از وسط پیاده‌رو به پنجره اتاق من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. با لباس ورزشی چسبان و کفش‌هایی که از پاشنه‌اش انواری رنگین ساطع می‌شد، چرخی خورد و به نشانه خداحافظی، بوسه‌ای برای من فرستاد. گویی با تکان‌دادن دست من و فرستادن بوسه برای او، هوا رو به سردی رفت. سپیده سوار ماشین مادرش شد و برف بارید. در آن زمستان سرد، من و خواهر توأمانم (ارغوان) زیر کرسی بودیم. پدر و مادرمان قرار بود از سر خاک مادربزرگم برگردند. وقتی خانه نبودند، شمع‌ها را می‌بردیم زیر کرسی گرم و تاریک یا توی کمددیواری و در را می‌بستم. هنوز آنقدر کوچک بودیم که نمی‌دانستیم چرا وقتی باد و طوفان و فوت‌های پرزور و کم‌زوری در کار نیست، شمع‌ها خودبه‌خود خاموش می‌شوند و مجبوریم باز هم کبریت بکشیم و شمع‌ها را روشن کنیم. می‌خندیدیم و بشقاب مسی شمع‌ها را می‌آوردیم بیرون و کبریت می‌کشیدیم و برمی‌گشتیم زیر لحاف و کنار پایه‌های کرسی به پت‌پت و جان‌کندن‌شان نگاه می‌کردیم. او هم مثل من عاشق دیدن نور شمع‌ها بود در تاریکی. نمی‌دانم در آن رفت و برگشت‌های درون و بیرون کرسی چرا ناگهان بشقاب شمع‌های روشن روی دامن گل‌منگلی خواهرم غش کرد و روشنش کردند. کمی که خندیدیم، خواهرم ترسید. من هم ترسیدم. خواهرم دوید طرف در اتاق و راهرو و جیغ کشید. من مادرم را صدا می‌زدم که او خود را به حیاط رساند. آجرهای قزاقی را طی کرد و از کنار تلمبه آب خودش را انداخت وسط حوض و مثل شمعی روشن که یکباره بندازیش توی قابلمه پرآب، پت‌پت کوتاهی کرد و خاموش شد. من گریه می‌کردم و خواهرم ساعتی بعد آمد روی آب و به من می‌خندید. هوا سرد بود. خیلی سرد. من دویدم طرف کرسی و لحاف را کشیدم روی سرم... من نباید این خاطرات بد را مرور کنم. این جا نه کرسی داریم و نه حیاطی بزرگ و پر از لجن. سپیده هم خوب می‌داند که نباید تنهایی برود زیر میز یا توی کمد دیواری و در را ببندد. یا شمع را طوری بگیرد که دستش را بسوزاند و هول شود... تا سپیده برگردد، دو سه نخ سیگار کشیدم همین که از ماشین پیاده شد، انگار که پرواز کرده باشد، فوری جعبه جدید آموزش الفبای فارسی را نشانم داد و شروع کردم به آموزش.

 
http://sharghdaily.ir/?News_Id=34737
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:27  توسط نظام الدین مقدسی   | 

اعتراف / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی .

ما دو نفر

منارجنبانیم

هزار سال است

برای همدیگر

دست تکان می دهیم

مردم نمیفهمند

و بازوی حماقتشا را به کار می اندازند

تا ما را تکان دهند

ما بدون مردم

از قرنها پیش

برای همدیگر دست تکان می دادیم

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 8:12  توسط نظام الدین مقدسی   | 

نامه ای از چارلز بوکوفسکی به کسی که او را از روزمرگی نجات داد و نویسنده اش کرد.

جان مارتین، ناشر بلکاسپارو، در سال ۱۹۶۹ به چارلز بوکوفسکی پیشنهاد کرد که تا پایان عمرش هر ماه ۱۰۰ دلار به او پرداخت کند، به این شرط که شغلش را در اداره‌ی پست رها کند و نویسنده شود. بوکفسکی هم که ۴۹ سال داشت قبول کرد و نخستین رمانش، ادارهی پست، در سال ۱۹۷۱ از سوی انتشارات بلکاسپارو منتشر شد.

پانزده سال بعد، بوکوفسکی نامه‌ی زیر را به جان مارتین می‌نویسد و از لذت رهایی‌اش از شغل تمام‌وقت می‌گوید.

***

۸  فوریه، ۱۹۸۶

سلام جان:

از نامه‌ی خوبت متشکرم. فکر می‌کنم ضرری نداشته باشد که آدم هر از گاه به یاد بیاورد از کجا آمده‌. خودت که می‌دانی من از کجاها آمده‌ام. حتی آدم‌هایی که زور می‌زنند درباره‌اش بنویسند یا فیلم بسازند هم درست قضیه را نمی‌گیرند. اسمش را می‌گذارند «۹ تا ۵» [ساعت مرسوم کاری]. هیچ هم ۹ تا ۵ نیست، این جور جاها ساعتِ ناهار ندارد، راستش، در بیشتر این‌جور جاها ترجیح می‌دهی برای حفظ شغلت بی‌خیال ناهار شوی. بعدش هم «اضافهکاری» و به نظر می‌آید میزان این اضافه‌کاری‌ها هم هیچ‌وقت درست در دفتر و دستک ثبت نمی‌شود، و اگر هم بخواهی غُر بزنی همیشه یک هالوی دیگر هست که جایت را بگیرد.

آن حرفِ قدیمی‌ام که یادت هست: «بردگی هرگز ملغی نشد، فقط گسترش یافت تا [علاوه بر سیاه‌پوستان] همه‌ی رنگِ‌‌پوست‌ها را شامل شود.»

و نکته‌ی دردآور، فروپاشی بی‌وقفه‌ی طبیعت انسانی آن کسانی است که تقلا می‌کنند شغل‌شان را نگه دارند، شغلی که رغبتی به آن ندارند اما می‌ترسند که بدونِ آن وضع بدتر شود. آدم‌ها راحت تهی می‌شوند. آن‌ها جسم‌هایی با ذهن‌های هراسان و سربه‌راه‌ هستند. چشم‌ها رنگ می‌بازد. صداها زشت می‌شود، همین‌طور بدن، موها، ناخن‌ها، کفش‌ها و خیلی چیزهای دیگر.

جوان که بودم باورم نمی‌شد آدمها تن به چنین شرایطی بدهند. حالا که پیر شده‌ام هم باورم نمی‌شود. چرا چنین کاری می‌کنند؟ سکس؟ تلویزیون؟ یک اتومبیل با اقساط ماهانه؟ یا بچه؟ بچه‌هایی که بناست همان کارهایی را بکنند که آن‌ها کرده‌اند.

آن موقع‌ها که خیلی جوان بودم و مرتب شغل عوض می‌کردم، به قدری احمق بودم که گاهی وقت‌ها با همکارهام این‌جوری فک می‌زدم: «هی، رئیس هر لحظه ممکنه سر برسه و همه‌مون رو اخراج کنه، به همین راحتی، حالیتونه؟»

آنها فقط بِروبِر نگاهم می‌کردند. چیزی را مطرح می‌کردم که آنها خوش نداشتند به ذهن‌شان خطور کند.

حالا در کارخانه‌ها، اخراجی و بی‌کاری زیاد شده‌ است (مرگ کارخانه‌های ذوبِ آهن، تغییراتی فنی در دیگر سازه‌های محل کار). صدها هزار نفر از کار بی‌کار می‌شوند و قیافه‌هاشان هاج‌وواج می‌ماند:

«سی‌وپنج ساله تو این کارم…»

«انصاف نیست…»

«نمی‌دونم چی کار باید بکنم…»

آن‌ها هیچ‌وقت به برده‌ها آن‌قدری پول نمی‌دهند که آزاد شوند، فقط به‌قدری که زنده بمانند و سرِکارشان برگردند. می‌توانستم همه‌ی این‌ها را ببینم. چرا آن‌ها نمی‌توانستند؟ متوجه شدم که نشستن روی نیمکت پارک یا سرکشی به میخانه‌ها هم فرق چندانی [با سرِ کار رفتن] ندارد. چرا قبل از اینکه آن‌ها مرا راهی چنین جاهایی بکنند خودم نروم؟ چرا انتظار؟

از فرط انزجار از همه‌ی این چیزها بود که می‌نوشتم، نوشتن برایم مفرّی بود که این کثافت را از درون سیستم‌ام بیرون بکشم. و حالا بعد از اینکه پنجاه سالِ اولِ زندگی‌ام را به باد داده‌ام، و حالا که به عنوان نویسنده‌ای به اصطلاح حرفه‌ای این‌جا هستم، دستگیرم شده که در پسِ این سیستم چیزهای نفرت‌انگیز دیگری هم وجود دارد.

یادم می‌آید وقتی در شرکت لوازم روشنایی بهعنوان بسته‌بند کار می‌کردم، یکی از بسته‌بندها یک‌باره گفت: «هیچ‌وقت خلاص نمی‌شم.»

یکی از رؤسا که همان دوروبَر می‌پلکید (اسمش موری بود) قهقهه‌ای تودل‌برو از گلوش بیرون داد، سرخوش از اینکه طرف بدجور تا آخر عمر در تله افتاده.

بنابراین خوش‌شانسی‌ام در این که سرانجام از آن‌جور جاها خلاص شدم، فارغ از این که چقدر طول کشید، نوعی لذت به من بخشیده است، لذتِ محشرِ معجزه. حالا من از منظرِ جسمی پیر و جانی پیر می‌نویسم، برای مدتی بسیار طولانی‌تر از آن که بیشترِ آدم‌ها تصور ادامه‌دادنش را داشته باشند، اما چون کارم را دیر شروع کردم به خودم قول داده‌ام که ادامه دهم، و وقتی کلمات به لکنت بیفتند و برای بالا رفتن از پله‌ها کمک لازم داشته باشم و دیگر قناری را از گیره‌ی کاغذ تشخیص ندهم، هنوز احساس می‌کنم چیزی در من به یاد خواهد آورد (هرچه‌قدر هم پرت باشم) که چطور از جنایت و گرفتاری و بیگاری جانِ سالم به‌در برده‌ام، تا دستِ‌کم مرگی بخشنده داشته باشم.

همین که زندگی‌ام را تمام و کمال تلف نکرده‌ام، دستاوردِ باارزشی به نظر می‌رسد، هر چند فقط برای خودم.

 رفیقت،

هنک

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:2  توسط نظام الدین مقدسی   | 

///////؟

در ابتدای پیر شدن

چشم دوخته ام به دهان خدا

 

چند سال مانده به فرمان ایست ؟
برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:8  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مطالب قدیمی‌تر