داستان داستان داستان

سرنوشت تازه/ شعری از نظام الدین مقدسی

نمی دانم  چرا  شعرم تو   را ترسانده است

 مثل اینکه بیتهایم روی دستت مانده است  

 

من به فال و سرنوشت  اصلا ندارم اعتقاد

 بوسه  امابر لبت  چون سر نوشتی تازه است

 

سرنوشتی تازه می خواهم کنون اینبار از آغوش تو

فصل تابستان من در پیکرت جا مانده است

 

باغبانم من و باغی دارم از انگور سرخ

مست از انگور باشی کامگیری ساده است

 

هر که مجنون می شود از دست لیلایی چموش

از هوس بیمار گشته بعد در این دام  دل افتاده است

 

من هوس کردم که  اغفالت کنم با واژه ها

واژه ها اما کمی از تاب و تب افتاده است

 

پیر گشتم دگر ،  آنگونه شعرم ناب نیست

حال می فهمم چرا شعرم تو را ترسانده است

 

می روی و بوی شبهای هوسبازی بماند یادگار

 سر نوشت تازه ام مجنون شدن با باده است

 

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 9:48  توسط نظام الدین مقدسی   | 

از ازل از غزل / شعری از نظام الدین مقدسی

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

یعنی که بی قرار ، دیوانه بوده اند

دیوانه را چرا معنا نمی کنند

امروز خسته را فردا نمی کنند

پاشیده شعر من بر صورت یکی

من لمس می کنم یک عشق آبکی

در چشمهای من پارو زده دلش

شاید رساند او عشق را به منزلش

شاید بمیرد او در چشمهای من

پارو نمیزند مانده در آن وسط

بر روی مردمم قایق رها شده

خانم چه می کنی ؟ پارو بزن برو

از چشم من فقط پاشو بزن برو

عاشق شدی چرا خانم به من بگو

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

دیوانگی من من را ربوده اند

خانم چه میکنی برگرد از دلت

برگرد تا شوی بانوی عاقلت

دیوانگی نکن پرتاب میشوی

یا اشک چشم من یا آب میشوی

 

اشکیده ام تو را تلخ است مزه ات

عاشق شدی تو هم با مغز ساده ات

حالا برای من هی دردسر شدی

بر روی گونه ام افتاد جنازه ات

می سوزیم چنان بر صورتم چرا

گفتم برای تو در چشم من نیا

چشمانم از ازل اینگونه بوده اند

هر کس در آن پرید دیوانه میشود

یکباره واژه ها خستیده می شوند

معشوقه های من بر چیده میشوند

حالا برای من هی دردسر شدی

در شعر من تو هم یکدفعه کر شدی

خانمتر از تو هم این شعر را شنید

اما به واژه ها خندید و شد شهید

اصلا گناه من این چشم لعنتی است

دیوانگی من یک شعر خط خطی است

باید ببندمش چشم جنون خود

باید ببندمش مانند زخمی و

این اتفاقها شاید شود تمام

برمیگردد اتفاق از نو ، از ازل

معشوقه های من افتاده در غزل

اینبار یک غزل آغاز میشود

چشمم دوباره باز ، هی باز میشود

چندین ردیف  و قافیه ، چندین شراب ناب

از نی سروده میشود  معشوقه ای خراب

وای من از غزل از نوع کهنه اش

از واژه های حافظ و از زلف دختران

چشمم پر از این این لات و لوتها ست

انگار چشم من از جسم من جداست

انگار چشم من حجمی تجاوزی است

دختر چه میکنی ؟ فریاد تو تهی است

فریاد تو تهی است چون عاشقت نیم

من شاعرم فقط این را بفهم برو

از مصرع  رع این غم  بیا برو

خانم ولی ولی  نچ   میکند به من

مست از شراب در مصرع غزل

انگار آمده از سمت یک ازل

دیوانه میشوم . دیوانه میشود

در شعرهای من او هم سه میشود

 

دیگر جنون من از این غزل بمرد

سیگار چندم است ؟ لیوان چای من ؟

یک مرد گریه کرد در شعرهای من

 

شاعر بسه بیا این چای هفتم است

خوابت نمیبره ، معشوقه ات گم است


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:45  توسط نظام الدین مقدسی   | 

فلسفه فس فس / شعری از نظام الدین مقدسی

 

از من نخواه که فلسفه فس فس کنم برات

از من نخواه که خدای را حس کنم برات

من از گلوی ترانه های غم انگیز آمدم

با کوله بار مصرعی از چیز آمدم

تنها تو را  تو را که حس کنم کافیست

یک پیرهن نثار تن مندرس کنم کافیست

جادوی عشق برایت آورده ام بپوش

اصلا بیا به خیابان کمی هوا بنوش

خدای تو در هوا ی ابری شهریور

خدای تو در این  و آنور و آنورتر  

 

خدای تو شاید منم نگاهم کن

نگاه به عرش بلند بارگاهم کن

چقدر عرش چقدر آسمان بیشعورها

خدا نشسته حتی روی گورها

عق می زند خدا از لحظه ی نخست

از آن زمان که آدمیان پرستشش کردند

از آن زمان فرار کرد و ناپدید شد

مرحوم واژه هایی که می شنید شد

حالا بیا بیا به خیابان قدم بزن

تسبیح پاره را دم دم ددم بزن

باید تو را به سمت عشق می بردم

باید هزار سال قبل از این بودم

بودم تو را به سمت عشق .....

عشق خدا و غیر خدا همه یکی است

بعضی بلند بلند  بعضی یواشکی است

یعنی خدا عاشقترین حوای الان است

 یعنی که تنهاییش یک افسانست  

قدری بیا جلوجلو  آنجا ببین که چیست

شاید خدا خودش ابلیس ..جن.. پریست

نگاه کن به  روزنامه ها  ها ..هاا... ببین

این عکس توست زیرش نوشته اند :خدا

این عکس توست زیرش ..عجب . گوش میکنی ؟

یعنی تو یا خدا در مسجدید و ما

یعنی خدا انسان پرستید و .. و ما

 

به تسبیح تو من هی نگاه می کنم

و تو هی نگاه میکنی به شاعری الدنگ

که فلسفه فس فس نکرده کرده مغزش هنگ

0000000000000000

تبت یدای شاعریم را نازل نکن خدا


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:42  توسط نظام الدین مقدسی   | 

تام و جری و هش ایش / شعری از نظام الدین مقدسی

 

 

خندیده ایم به همدیگر و رنگمان پریده است

انگار یک نفر از ما در شعر ریده است

در شعر من به جز فحش و ناسزا که نیست

تام و جری و کارتونای زشت صهیونیست

خندیده ام بله . رنگم پرید پریده از خنده

چون نیست راه دیگری بر مرد بازنده

مردی که شعرش را به اجتماع پاشید

و گفت این هنر است باید گلش را چید

و گفت این هنر است جهان قشنگ شود

صلح بیاید ، آینده بی تفنگ شود

و گفت که خودش نگفته هایدگر گفته است

از رادیو جوان یک زن شنفته است

آن زن که این شنفته معشوقه اش شده

قاطی در هایدگر و در بوسه اش شده

این واژه های فلسفی نماز قنوت نیست

هایدگر پیمبر آن قوم لوط نیست

گم کرده است عشق را در اصل فلسفه

حالا که نیست زن در زیر ملحفه

00000000000

گور پدر پدر سگ هایدگر و هر چه گفت

از رادیو جوان در آمده حرفهای مفت

تف کرده شعر را بر فعل صهیونیست

فاعل فعول فاعلن یعنی که جنگ .....ایست

جنگی که نابرابر است با غزه بس کنید

تام و جری را بیاورید در قفس کنید

با واژه های شاعری من خو گرفته و

تصمیم سخت بر گفتگو گرفته و

به جای نارنجک ...هی، هلو گرفته و

.................

شاعر دوباره  چیز میشود  از واژه ی هلو

یکدفعه می دوند   خاطره ها  .... تلو تلو

آنوقتها که هنر برای هنر بود واقعا"

آیا خبر داشت از موصل و غزه ؟ ابدا"

شاعر برای ریش پرفسوری تیغ می خرید

از واژه های بنفش ، یک جیغ می خرید

سیگار و قهوه و هی قهوه قهوه و

از فیلم تام کروز تا چشم بسته و

پیراهنی که داشت یک پاپیون سفت

مانند سارتربا سیمین  نشسته و

نقدی در انجمن از جنس کافکایی

هر چند داشت در ذهن خود ارضایی

در واژه های شعر خود از رقص می نوشت

رقصی چنان میانه ی ی ... میدان ..؟؟. و مین بود

از کشته های غزه زنی در بدنش

 یک  جنین بود

000000000

پاشیده ام از شعر خود بر اجتماع آری

تا بلکه خاموشی بگیرد ظلم و بیگاری

دزدیده دختری یک داعشی پست

اشکیده چشم پدر از آنچه میگذشت

بازوی شاعران در جنگها شکست

شلیک میکنی با واژه سوی هیچ

تق تق کانال یک ، تبلیغ سانداویچ

در قرن بیست و یک زن یک کنیز که

میگوید از فغان بنزین بریز که

آتش بگیرم و بسوزم و نیز که

دیگر نبینم این درد غلیظ که

این مرد داعشی من را فروشد و

یا با لبان دین من را بنوشد و

تق تق کانال سه  اخبار ورزشی

خوشحالی و درود بر قهرمان مسی

00000000000

شاعر نشسته روی مبل حشیش می کشد

ذهن پر از دغدغه را  سریش  می کشد

در یک آپارتمان ،با تختخواب نرم

پایان جنگ سرد ،یک ابتدای  گرم

با قدرت حشیش کنیزها  گریختند

هرگز به غزه  هم موشک نریختند


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:39  توسط نظام الدین مقدسی   | 

آواره بن بست / شعری از نظام الدین مقدسی

 

دلم آواره ی یک کوچه ی بن بست شده

کوچه انگار که با دخترک هم دست شده

 

می شنیدم که رفیقان همگی میگفتند

طفلکی شاعر ما مست شده

 

من از این مست شدن خسته شدم

مثل این است که مستی عملی پست شده

 

حال در عاقلیم با دل خود من چه کنم

که در آن یک هوسی هست شده

 

هوسی  نیست دلم را که از آن بگریزم

مثل یک نامه که با منگنه پیوست شده

 

دخترک چشم و لبی داشت که من را آشفت

هوسم تندتر از تاکسی دربست شده

 

باز گردم به همان کوچه بن بست ولی

شاعر اینبار در این شعر زبردست شده


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:37  توسط نظام الدین مقدسی   | 

خاکسپاری / شعری از نظام الدین مقدسی

 

 

دلم اندازه ی کوه سنگین است

زندگی من عجالتا این است

دیشب اخبار ساعت نه

با مجری زنی که می پراند گه

تکذیب کرد شایعه ی مردن مرا

ولی با تعجبی ساختگی میگفت

مردم دیده اند به خاک سپردن مرا

حالا نشسته ام با دلی سنگین

هر چه اخبار گفت می کنم تمکین


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:35  توسط نظام الدین مقدسی   | 

تناقض فرمولهای عشق / شعری از نظام الدین مقدسی

ارضای یک پلیس با برگ جریمه ها

یک جیغ ، ترمزو  لهیده  گربه ای

مردی که فحش می دهد به رئیس بانک :

- تو از پشت کدام کوه آمده ای ؟

 

حس تناقض فرمولهای عشق

حس تنفر از عمیقترین افکار

مردی که فحش می دهد دوباره هی

زنی که گریه میکند ، میپکد سیگار

 

از پا در آمده هستی به میل آدمها

پول و وسوسه رویای آزادی

و هیچ وقت حس آزاد ی ارضا نمی شود

همه یک جا رسیده اند به آخر بازی

 

 

شاعر ، تلاش بی خود واژه ساختنش

شاعر که پشت پا زده به آرزوهای زنش

شاعر که انجماد عشق را به دوش می کشد

و سرد می شود سرد میشود سرد بدنش

 

زمان آن رسیده بود که گربه بمیرد و

 حجم زن از تنفر مرد گریه بگیرد و

شاعر جریمه شود از جانب پلیس

و یک نفر از متن شعر بگوید هیس !!!!!!

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:34  توسط نظام الدین مقدسی   | 

سرطان / شعری از نظام الدین مقدسی

به جای درخت علف هرز کاشته این شاعر

تا برویند آنارشیست شیست های معاصر

که بخندند تمام مردم به قانون جاذبه

وهیچ زنی نشود جذ ب مردهای خوش ظاهر

 

به جای عشق نفرتی بنویس بر دیوار

عکس زیبای خود از فیس بوک ها  بردار

کمی خودت را به کهنگی بسپار

دوباره مغولها بیایند خانه ها آوار

 

دوباره مغولها ... نه .. خودمان

تمام تمدن پر از فلاکت و هیچ است

همیشه به انفجار نزدیکیم

همیشه حق با پرفسور نیچ است

 

هر چه تلوزیون گفت بگو غلط کردی

به مجریان تلوزیون بده تو فحش ناموسی

جهان تقلب محضی است از سمت رویاها

خدا خودش رفته تا قله ی فراموشی

 

علفهای هرز در این شعر روییدند

و ما همچنان می چتیم با شیطان

زمان وجود ندارد فلسفه پوچ است

و مغز چیزی نیست جز خود سرطان


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:31  توسط نظام الدین مقدسی   | 

لیلای غلیظ / شعری از نظام الدین مقدسی

لیلای من . لیلای من خیلی غلطظ است

لیلای من قربانی چشمان هیز است

چشمان هیز بی پدر حقی ندارند

تنها برای من .. فقط لیلا عزیز است

 

تمام حس زنده ماندن بود لیلا

جواب فلسفیدنهای بسیار

و صبحی  واقعا رفت واقعا رفت

که جا ماندم در این بیات بیمار

 

تو گفتی زندگی با من جهانی است

پر از شوریدگی از ذهن بی تاب

و میگفتی که یک شب بی تحمل

مرا بیدار خواهی کرد از خواب

مرا از خواب خود بیدار کردی

خودت رفتی ولی با آن غلیظی

نمی دانم چرا لیلا تو هم نیز

از ابیات دل من میگریزی

 

بیا برگرد لیلا شعر من باش

بیا تکمیل این شعر خفن باش

من از تو واژه ای بهتر ندیدم

اگر خط خورده ای بگذر / ندیدم

 

اگر مردان هیز کوچه دیدند

همان شاعر نمایانی که مستند

تو را لیلا در آن شعری گذارند

که لیلاها در آنجا جان گدازند

 

در آن اشعار پر سیگار و الکل

پر از همبستری با یک بغل هیچ

میان آنهمه الفاظ سطحی

تو را عق میزند چیزی که هستی

 

و حالا  چند سال از آن گذشته

که لیلا ی غلطظم رفته از شعر

و شور شاعری از ذهن من رفت

شدم یک زخمی آشفته از شعر

 

شب و روز اول یک کوچه هستم

به شاعرهای دختر دوست خیره

از آن شاعر نما هی  می سئوالم

که لیلا را در ابیاتش ندیده ؟

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:29  توسط نظام الدین مقدسی   | 

کافران / نظام الدین مقدسی

کافران هم قل هواله احد می گویند

بعد دیدار تو حتما یک خدا می جویند


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:23  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مطالب قدیمی‌تر