سکه ی بی مقدار / شعری از نظام الدین مقدسی

سهم من از بیماری اجتماع

گریختن است

می خواهم راهی به سمت فهمیدن کوه

فهمیدن سنگ

فهمیدن ارتفاعی که هوایش بازدم آدمها نباشد پیدا کنم

به من کمک کن

دروغهای بسیاری

وسط سفره در ظرفهای نقره ای

و من سهمم را با گریختن بر می دارم

هر چه می خواهند بگویند

وقتی ارتعاش حنجره ها یشان به گوشم می رسد

وقتی می گویند بمان بمان بمان

یقین می کنم که تمام دروغها را نوشیده اند و باور کرده اند

می خواهم  پوست بیندازم

و یک ساعت شنی درست کنم

تا رویاهای پاک دیروزم را آرام آرام به چشمهایم بریزد

می خواهم وحشی تر باشم

و دیوانگی را مثل صدای ممتد یک قطار قدیمی عبادت کنم

چه بسا کمک کنی

چه بسا موهایت را شانه کنی و عطر بزنی و دروغ بگویی

لبخندت وقتی من نباشم

وقتی گریخته باشم از اجتماع بیمار

بدون هیچ مخاطبی خواهد مرد

و موهایت

مثل هیچ چیز دقیقا هیچ چیز خواهد بود

چیزی به نام غفلت آدمها از هیولای حس نکردن

چیزی دردناکتر از نداشتن درد

مرا رنجانده است

احساس مگر چه بود که ناگهان مثل یک سکه ی بی مقدار از جیب عقلمان افتاد ؟

و هیچوقت هیچوقت انسان گناهی بیش از این نکرد

که ارتفاع را از کوه گرفت

به بالهای آهنی هواپیما داد

و آنگاه تمام چیزهایی که می دانست با فلز مترادف شد

بودنم را نمی توان بخشید

از شکار که برگشتی

تفنگت را به سمتم  نشانه بگیر


برچسب‌ها: شغر
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴  |
 نفرت خوب/ شعری از نظام الدین مقدسی
به نفرت تو حسادت می کنم  

چقدر خوب و زیبا از من متنفری


برچسب‌ها: شعر
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴  |
 استفن کینگ درباره نوشتن میگوید : منبع : ایبنا

1 – هر آن‌چه دلتان می‌خواهد بنویسید 
«کینگ» به عنوان نویسنده داستان‌های دلهره‌آور شناخته شده است اما، حقیقت این است که وی در هر گونه ادبی که فکرش را بکنید اثری دارد. داستان‌های هیجان‌انگیزی چون «بیچار‌گی» (Misery) و «بازی جرالد»، رمان‌های ادبی چون «کیسه استخوان‌ها» و «فصول مختلف»، داستان‌های دادگاه‌های جنایی مانند «آقای مرسدس»،  روایت‌های آخرالزمانی چون «ایستگاه» (The Stand)، قصه‌های فانتزی چون «چشمان اژدها» و مجموعه برج تاریک» و ... او هم‌چنین یکی از بهترین داستان‌های جوانان را به رشته تحریر درآورده است؛ داستانی با نام «پیاده‌روی طولانی». شاید بتوان گفت تنها گونه‌ای که «کینگ» تجربه نکرده است گونه «کمدی» باشد؛ هرچند بیشتر آثار او دارای لحظاتی هستند که نبوغ او را در طنز نشان می‌دهند. روشن است که این نویسنده معاصر هر آن‌چه و در هر زمانی که می‌خواسته انجام داده است. او خوانندگان خود را هر جا که خواسته دنبال خود برده است.
 
2 – ترسناک‌ترین چیز الزاما چیزی نیست که در زیر تخت پنهان است
 
«وحشت» چیزی کنجکاوی برانگیز است. چیزی که شخصی را وحشت‌زده کند لزوما دیگری را نمی‌ترساند. در داستان‌های «کینگ»، هنگامی که لحظات دلهره‌آور فرا می‌رسد، وحشت حقیقی آنی است که به خود ذات بشریت مربوط است. ارواح انسان‌ها را به جنون می‌کشانند، دخترکان کنترل ذهن (Telekinetic) با قدرت خود تمامی شهرها را ویران می‌کنند و دلقک‌ها نقطه پایانی خونین هستند. با وجود این، مهم‌ترین توانایی «کینگ» در وحشت‌آوری، یافتن چیزی است که به‌واقع خوانندگان از آن بیم دارند و نمایاندن آن. اگر می‌خواهید داستانی دلهره‌آور بنویسید، تنها به این فکر نکنید که چه چیزی در تاریکی نهفته است؛ به این فکر کنید که مردم پس از یک رخ‌داد چه می‌کنند.
 
3 – از شفافیت نهراسید
 
یکی از نکات جالب درباره مجموعه داستان‌های کوتاه این استاد رمان‌های دلهره‌آور این است که نکات مهمی درباره هر قصه‌ای که روی کاغذ می‌آورد وجود دارد؛ تاریخچه هرکدام، پس‌زمینه هر ایده و چگونگی روند نگارش. این‌ها موارد پر‌ارزشی برای ایجاد انگیزه در نویسندگان هستند اما همین موارد قطعات درخشانی درون خود نویسنده قرار دارند. برخی ممکن است فکر کنند که برای خواندن یک اثر بهتر است هیچ چیزی درباره نویسنده آن ندانند اما درباره «کینگ»، او تمامی احساسات خود را در کف دست قرار داده است. او در آخرین مجموعه خود با نام «بازار رویاهای شکسته» بیش از همیشه شفافیت به‌خرج داده و به‌گونه‌ای صادقانه درباره آن‌چه انگیزه نوشتن داستان‌ها شده سخن گفته است؛ نکته‌ای که دیگر نویسندگان آن را تا کنون بر کاغذ نیاورده‌اند.
 
4 – درباره چیزی بنویسید که درباره‌اش می‌دانید
 
نوشتن درباره چیزی که می‌دانید معمول‌ترین نکته درباره قلم‌زدن است. یاوه‌سرایی است که فکر کنیم نویسنده‌ای با خیره شدن به بیرون از قاب یک پنجره به ایده‌ای برای نوشتن می‌رسد. «کینگ» فهمیده است که تجربه چیزی است که می‌توان به کار شما بیاید و باید از هر فرصتی استفاده کرد. وجوه مختلف زندگی او، آموزش، تصادف نزدیک به مرگ، موسیقی راک‌اندرول، گذران عمر، در جابه‌جای آثار وی دیده می‌شود؛ به‌گونه‌ای که آشکار نیست اما اغلب به پیشبرد داستان کمک می‌کند. و این چیزی است که هر نویسنده‌ای باید از آن سود ببرد زیرا در خلال این حقایق است که احساسات واقعی روی کاغذ گسترش پیدا می‌کند.
 
5 – اهداف بزرگ یا کوچک
 
«کینگ» کتاب‌های بزرگی نوشته است که اغلب درباره چیزهای بزرگ هستند. «ایستگاه» خوانندگان را به آخرالزمان می‌برد؛ این داستان با هراسی مرتبط است که گروهی از آدم‌ها دو بار در زندگی‌شان با آن مواجه هستند و به ما نشان می‌دهد که چگونه سالیان سال تجربه می‌تواند مردم را دگرگون کند. و «برج تاریک» یک مجموعه هفت قسمتی است که در گونه‌های مختلف ادبی نوشته شده است. هدف «کینگ» هر زمان که لازم باشد واقعا بزرگ است و برخی اوقات این همان چیزی است که برای بیان یک داستان لازم است. برخی داستان‌های بزرگ او چون «ریتا هاوورت و رستگاری در شاوشنگ» یا «مه» (The Mist) از داستان‌های کوتاه خود او برآمده‌اند. او گروه‌های از شخصیت‌ها را در یک مکان واحد به دام می‌اندازد و اجازه می‌دهد تا خود داستان آن‌گونه که می‌خواهد ادامه پیدا کند. درازای داستانی که می‌خواهید روایت کنید باید اندازه کتابتان را تعیین کند؛ مهم نیست که داستان شما 40 هزار کلمه باشد یا 200 تا. «کینگ» واژگان را هدر نمی‌دهد.
 
6 – همیشه بنویسید و زیاد
 
«کینگ» تا کنون 55 رمان، 11 مجموعه داستان کوتاه، 5 اثر غیرداستانی و 9 اثر مصور منتشر کرده است. تمامی این‌ها در طول 41 سال انجام شده است؛ به‌عبارتی به‌طور متوسط دو اثر در یک سال که تعداد قابل توجهی است. او به‌ندرت به خود استراحت داده است. همین امسال «کینگ» سه کتاب برای انتشار دارد. بسیاری از نویسندگان اگر بخواهند به پای او برسند باید یک قرن تلاش کنند.
 
7 – آوا به همان اندازه متن اهمیت دارد
 
«کینگ» نویسنده‌ای است که می‌فهمد که یک داستان پیش از آن که بیان شود باید آغاز شده باشد؛ این‌که اول شخص روایت شود و یا سوم شخص؟ از نگاه راویان مختلف بیان شود و یا تنها یک نفر؟ او در این‌که یک داستان برای چه و به چه طریقی باید روایت شود استاد است. البته او باید آن را به روشی ساده آرایش کند. خود داستان آوایی را که لازم دارد پیدا می‌کند یا بر عکس. با وجود این؛ از خلال داستان‌های او می‌توان دید که «کینگ» تقریبا هر چیزی را می‌آزماید و می‌توان دلیل هر آوایی را در هر داستانی که روایت می‌کند مشاهده کرد.
 
8 –  ساختار به همان اندازه آوا مهم است
 
«کینگ» در حقیقت یک رمان‌نویس تجربی نیست. برخی از محبوب‌ترین رمان‌های او با ساختارهایی شایان توجه به رشته تحریر درآمده‌اند. در برخی از آن‌ها شخصیت‌هایی واحد در موقعیت‌های مختلف تصویر شده‌اند. بیشتر رمان‌های او به‌گونه‌ای عالی، مدیوم روایی خود را دارند.
 
9 – نباید خودت باشی
 
برخی از مهم‌ترین آثار «کینگ» در دوران آغازین حرفه نویسندگی‌اش توسط خود او منتشر نشده‌اند. او در آن زمان با نام «ریچارد بچمن» آثار خود را می‌نوشت. «پیاده‌روی طولانی»، «نازک‌تر» (Thinner) و «مرد دونده» از جمله کتاب‌هایی هستند که روی زننده‌تری از آن‌چه که به «کینگ» نسبت داده می‌شوند مرتبط هستند. چرا؟ شاید به این دلیل که داشتن ابزاری که اجازه دهد تاریکی واقعی ماه‌دور از هر قضاوتی بیرون بریزد، خوب است.
 
10 – «درباره نوشتن» را بخوانید
 
این مهم‌ترین نکته در این فهرست است. در سال 2000 میلادی «کینگ» کتاب «درباره نوشتن» (On Writing) را منتشر کرد؛ کتابی که میان خودآموز نویسندگی و زندگی‌نامه در نوسان است. این اثر پر است از جزئیاتی درباره این‌که چگونه می‌نویسد و چگونه با چالش‌های پیش رویش مواجه شده است. «درباره نوشتن» یکی از نادر کتاب‌هایی از این نوع است که ارزش خواندن دارد زیرا می‌دانیم مطالب آن تجربیات شخصی است که برای خواننده ممکن است مفید باشد. برای نوشتن هیچ حقیقت جهانی وجود ندارد. برخی سال‌ها تلاش می‌کنند تا نخستین اثر کامل خود را خلق کنند، برخی در 6 هفته اثری را خلق می‌کنند و یک سال بعد از آن را صرف خراب کردن و نوسازی آن می‌کنند. «درباره نوشتن» به ما می‌گوید که «کینگ» چه کرده است و کمک می‌کند تا راه خودمان را بیابیم.


برچسب‌ها: روزمرگی
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴  |
 ایول به مردم خودمان

امروز خواندم طبق نظرسنجی رسمی و غبر رسمی و هر چیز رسمی دیگر که لازم باشد و بوده مردم ایران هر کدام در سال 36 ثانیه مطالعه دارند .  

حالا باید چه عکس العملی نشان داد . اگر نویسنده باشی یک جور . اگر استاد دانشگاه باشی یک جور . اگر ناشر باشی یک جور . اگر اهل مطالعه رمان باشی یک جور . اگر کتابدار باشی یک جور .  

خدا پدر شهردار خنج را بیامرزد . خدا پدر مدیر صنفی خنج را بیامرزد . خدا بچه هایشان را برایشان نگه دارد . خدا رزق و روزیشان را هزار برابر کند . خدا اصلا ببردشان بهشت با منظره رو به دریا ...  

 چرا که دو سال پیش این فکر احمقانه ذهنم را درگیر کرده بود بروم کتابفروشی سیار بزنم . یک ماشین بخرم یا یک مینی بوس دست دوم و از این حرفها . شهردار و رییس صنفی یک کم معطل کردند و بی خیال شدم . حتما می دانستند که اگر آن کار را شروع می کردم الان بدبخت شده بودم با این آمار مطالعه .  

 فکر کن دارم با یکی چانه میزنم که آقا خانم خواهش می کنم . فقط 36 ثانیه یک نگاهی به جلد کتاب بینداز شاید یادت آمد که لازم است بخوانیش . ولی آقا یا خانم فقط 35 ثانیه وقت داشت . و نمی شد .  

 

به هر حال خدا همانطور که به من رحم کرد به نویسندگان جوان و پیر مملکت هم رحم کند .


برچسب‌ها: روزمرگی
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴  |
 تنهایی / چای / نوشتن

وقتی تنها هستم عمیق تر هستم . این را همه می دانند که در شلوغی نمیتوان عمیق بود . حتی اگر در جمع نویسندگان باشی . حتی اگر در انجمنهای ادبی باشی . شهر کوچک من خنج کوچک است . با مردمی نه چندان زیاد و نه چندان شلوغ . ولی همین هم خودش جمعیتی است . باید یک جای دنج پیدا کرد . آنجا نشست . سالها . عمیق شد . نوشت . چای نوشید . تابستان یا زمستان هم ندارد . خنج دو فصب دارد . خدا دو فصل بهار و پاییز را به ما نداده است .  

 بگذریم . اینجا هم می شود نویسنده بود . نویسنده شد . تعداد خیلی اندکی از دوستان خنجی وبلاگ مرا می خوانند . ولی من برای همه می نویسم . اینجا هم میشود نوشت . فقط باید عمیق شد . نیازی به دیدن طبیعت نیست . حتی نیازی به دیدن مردم نیست . نوشتن داستان تخیل می خواهد و تکنیک .  

ولی باید حال فیزیکیت هم خوب باشد . نه مثل من که همیشه سرما خورده ام . چای هم برای سرماخوردگی بد است . یا معده ام که از وقتی یادمه دردی مزمن دارد .  

ولی می شود نوشت . حتی بد نوشتن هم نوشتن است . چاره ای نیست . 

برای زنده ماندن باید نوشت . هیچ چیز دیگری به زندگیم معنا نمی دهد .


برچسب‌ها: روزمرگی
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴  |
 گفتاری از زنده یاد فتح اله بی نیاز / نویسنده / چاپ شده در روزنامه آرمان

شما اگر از دوستان و آشنایانتان كه در خارج از ايران اقامت دارند بپرسيد، آنجا وضعيت تحصيلي چگونه است، پنج سال اول بچه‌ها وقتي مي‌روند مدرسه به اينها كتاب درسي نمي‌دهند اينها معمولا خيلي جاها كفش‌هاي‌شان را درمي‌آورند، وارد كلاس مي‌شوند، بعد هر چيزي آنجا هست، مثلا صندلي يا مبل، روي آن مي‌نشينند و معلم برايشان قصه مي‌گويد. حروف را كم‌كم به آنها ياد مي‌دهند و بعد اينها براي خودشان كتابخانه دارند. به آنها مي‌گويند مثلا شما راجع به اين ميز هرچه به نظرت مي‌رسد بنويس. از قصه‌هاي ساده شروع مي‌كنند، به متوسط و بعد پيچيده. شعر برايشان مي‌خوانند، از آنها امتحان نمي‌گيرند، منتهي سر هر سه ماه يك گزارش دقيق به والدين اين بچه‌ها مي‌دهند، به‌طوري كه بعضي از اين والدين از دقت اين مسئولان به حيرت مي‌افتند. اين بچه‌ها با قصه و شعر رشد مي‌كنند و با جهان پيرامون ارتباط برقرار مي‌كنند. به همين دليل خيلي از والدين آنها مي‌گويند ما مثلا وقتي مي‌رويم يكجا براي خريد، مي‌بينيم خودشان مي‌روند اول طرف كتاب. بنابراين روحيه اين بچه‌ها با داستان و شعر رشد مي‌كند، ضمن اينكه در آنجا تشويق خيلي مهم است، از نظر روانشناسي تشويق باعث پديده انعكاس ثمر مي‌شود، شما وقتي كاري مي‌كنيد و نتيجه‌اش را مي‌بينيد روي مغزتان تاثير بسيار مثبتي مي‌گذارد، بعد به اصطلاح سلسله فعاليت‌هاي عالي عصبي‌تان تحريك مي‌شود. مثلا كشورهایي مثل فرانسه و انگلستان و آلمان و ايتاليا هر كدامشان حدود چهار هزار جايزه ادبي دارند، حالا ممكن است 30تاي آنها در سطح جهان باشد يا ملي يا 50 تا ملي باشد، ولي بقيه منطقه‌اي يا استاني. در فرهنگسراها و دانشگاه‌ها وقتي اينها را جمع بزنيم به اين عدد مي‌رسيم و اين اعداد در كشور ما الان وجود ندارد، شما كل جوايز شعر و داستان ما را در ايران جمع كنيد واقعا به عدد بسيار نازلي مي‌رسيد. پس بنابراين عنصر تشويق خيلي مهم است و همين‌طور آموزش كه از اول گفتم اين دو تا اگر پابه‌پاي هم رشد كنند ما نويسندگان بيشتري خواهيم داشت كه كيفيت نوشته‌هایشان هم بهتر خواهد بود.  

 

آدرس: http://armandaily.ir/?News_Id=131970


|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴  |
 چرا می نویسی اصلا ؟؟؟ مقاله ای کوتاه از هادی معصوم دوست

 آنهایی که هوش کمی دارند برای معروف شدن نویسندگی را انتخاب می کنند . خب برو فوتبالیست بشو . حتی برو عکاسی یه دوربین بخر چند تا عکس بگیر بنداز تو فضای مجازی معروفتر میشی . نویسنده شدن زجر زیادی داره تازه معروف هم نمیشی .

 

یادم است در عوالم بیست‎سالگی، یک روز عصر، نزدیک‌های غروب، حالم خیلی بد بود. از ناهار ظهر کمی ماکارونی مانده بود و قرار بود شام همان را بخورم. دیدن آن قابلمه روی گاز، یکی از چراغ‎های سوخته‌ی لوستر، غباری که از چند روز پیش روی سطح میز را گرفته بود و صدای ونگ ونگ موتور کولر که زورش به گرمای هوا نمی‌رسید کارم را به جایی رساند که گوشی را برداشتم و زنگ زدم به مادرم و رک و صریح از او پرسیدم: «چرا من را به دنیا آوردی؟!» جواب کوتاهی هم گرفتم. مادرم که عصبانی شده بود با صدایی بلند سرم داد کشید و گفت: «به دنیا آوردمت، ولی جلوی از دنیا رفتنت را که نگرفته‌ام. زندگی را دوست نداری، برو بمیر» و بعد هم گوشی را قطع کرد.

در تنهایی خانه‌ی سی‎متری‌ام نشستم و بعد از چند روز خوددرگیری به این نتیجه رسیدم که با همه‌ی بی‌علاقگی‌ام به لحظات زیادی از زندگی، با همه‌ی سختی‌هایش، با همه‌ی مسائلی که سر و کله‎زدن با آن‎ها را درک نمی‌کنم و برای درست زندگی‎کردن ــ آن هم طوری که به آن اعتقاد دارم ــ تاوان زیادی باید بدهم و شاید گاهی با خودم فکر کنم اصلاً هیچ چیز به این همه زحمتش نمی‌ارزد، ولی به‎شدت پای‎بند زندگی‌ام. حتی وقتی کمی، فقط کمی، قفسه‎ی سینه‌ام به هر دلیل پیش پاافتاده‌ای درد می‌گیرد، می‌دوم بیمارستان و از دکتر می‌خواهم ذره‎ذره‎ی وجودم را زیر نظر بگیرد که نکند خدای ناکرده ساز یکیشان ناکوک باشد. دست آخر به این نتیجه رسیدم که من به دست‎آویزی نیاز دارم برای زندگی یا شاید به عشقی که درون خودم باشد و نخواهد جای دیگری دنبالش بگردم؛ دست‎آویزی که به کلیت زندگی‌ام در هر موقعیتی که هستم معنا بدهد؛ چه وقتی عاشق زنی هستم و چه وقتی او را ترک کرده‌ام یا او مرا ترک کرده؛ چه وقتی پول دارم و چه وقتی بی‎پولم؛ چه وقتی در تهران زندگی می‌کنم یا مشهد یا کاشان یا پاریس. در هر وضعیتی که هستم نباید خالی زندگی کنم. از همان اولین بار که در بیست‎سالگی به این نتیجه رسیدم، ادبیات را دست‎آویزی کردم. ادبیات هم قبول کرد به زندگی‌ام معنا بدهد و این کار را کرد؛ به درکی که از خودم و زندگی‌ام داشتم معنا داد و هنوز هم این کار را می‌کند. آن‎هایی که گرفتار این احساس مشابه بوده‌اند، می‌دانند که داشتن دست‎آویزی که در زندگی به آدم معنا بدهد چقدر اهمیت دارد؛ شاید به اندازه‌ی خود زندگی.

اولین رمان را که نوشتم عده‌ای از دوستان که آن را خواندند خیلی به من انرژی دادند. تشویق شدم. حتی یکی دو نفر از استادان که از همان نوجوانی به ایشان ارادت داشتم به من زنگ زدند و واکنش‌هایی مثبت نشان دادند. مزه می‌کند به دهانت. دیده‎شدن و تشویق‎شدن همیشه مزه می‌کند به دهانت و حالت را جا می‌آورد؛ و این بهترین نوع انرژی‎گرفتن است؛ این‎که غریبه‎ای، دوستی، مخاطبی معمولی یا استادی برای آدم پیامی بگذارد، در مورد کار کمی با او صحبت کند و به او «خسته نباشید» بگوید. شاید برای همین باشد که هر بار وقتی رمانی را می‌خوانم و از خواندنش لذت می‌برم، تا جایی که دسترسی دارم، دلم می‌خواهد در مقام مخاطب صدایم را به گوش نویسنده‌اش برسانم و به او «خسته نباشید» بگویم؛ و اگر از کاری خوشم نیاید و مجبور باشم که نظر بدهم، همه‌ی حواسم را جمع می‌کنم که ناراحتش نکنم؛ چون هیچ جوری از ادبیات نمی‌توانم بپذیرم که به هر شکل و واسطه‌ای حال کسی را بد کند.

عده‌ای هم از کارم خوششان نیامد و حتی شروع کردند به تکه‎پرانی. ولی بگذارید صادقانه چیزی بگویم: نه تعریف دوستان و استادان گران‎قدر و نه تکه‎پرانی برخی دوستان دیگر بیش‎تر از چند ساعت در زندگی من تأثیری نگذاشت؛ چون بلافاصله درست از لحظه‌ای که با آن‎ها خداحافظی کردم باز با خودم و همه‌ی فکرهایی که توی سرم می‌چرخیدند تنها بودم؛ با این تفاوت که فکرهای تازه‎ای هم به آن‎ها اضافه شده بود. از سر بی‌تجربگی حتی دچار تشویش هم شدم. خب حالا چه کار کنم؟ بعد از این چه بنویسم که باز خوششان بیاید! از طرفی همیشه عده‎ای دانای کل هم هستند که چند خط در میان قصه‌ی «ماندگاری» را مطرح می‌کنند. مدام می‌خواهند به این نویسندگان جوان یادآوری کنند: حالا از کجا معلوم ماندگار شوی! تو هم که ناخودآگاه درگیر فضا شده‌ای مسئله‎ی ماندگاری هم می‌شود دغدغه‌ی تازه‌ات. حالا چه کار کنم؟ چه بخوانم؟ فلانی رمان تازه نوشت؟ نکند دارم عقب می‌افتم! توی آن لحظه هم به این فکر نمی‌کنی که با لبخند به طرف نگاهی بیندازی و بگویی من تا وقتی که از خواندن و نوشتن لذت می‌برم این کار را انجام می‎دهم. اگر هم ماندگار نشدم، به دورترین سلول گندیده‌ی وجودم!

شاید تا قبل از این نتیجه، مجموع این فکرها و حرف‎ها تشویش تازه‌ای به جانت بیندازد. تشویش چه نوشتن، پوز کی را زدن و چطور بیش‎‎تر دیده‎شدن. فکرهایی که شاید سراغ هر کسی بیاید. سن و سال هم ظاهراً نمی‌شناسد. این‎جاست که باید شانس بیاوری و با تلنگری برگردی به همان سؤال اولیه: برای چه می‌نویسی؟ دست‎آویزی که به زندگی‌ات معنا بدهد و حالت را بهتر کند یا بهانه‌ای داشته باشی برای کل‎کل‎کردن و هر روز جواب این و آن را دادن و تلاشی مذبوحانه برای دیده‎شدن در میدانی که اتفاقاً تماشاچیان انگشت‎شماری دارد؛ تماشاچیانی که دیگر همه‌شان را حتی به چهره می‌شناسی و با آن‎که در جایگاه تماشاچیان نشسته‌اند، اصلاً خودشان را تماشاچی نمی‌دانند. دونده‌هایی هستند که گاه توی میدان کنار تو می‌دوند یا قرار است به‎زودی دونده شوند. شانس بیاوری و دست روزگار بزند پس سرت و ترمز را بکشی. به خودت یادآوری کنی حالا که برای فرار از بی‎معنایی به ادبیات پناه آورده‌ای، مراقب باش دوباره توی چاه بی‌معنایی ــ این بار از جنس ادبی‌اش ــ گرفتار نشوی. این را همه‌ی کسانی که در این میدان دویده‌اند می‌دانند که ادبیات در کشوری که ما در آن زندگی می‌کنیم، نه شهرت دارد و نه پول. بزرگ‎ترین نویسندگان ادبیات داستانی ما از بازیکنان درجه‎ی سه لیگ برتر هم شهرت کم‎تری دارند. چه خوب و چه بد، چه درست و چه غلط وضعیت همین است؛ پس حداقل خودمان را این‎قدر مفت و مجانی توی دام تشویش و ناآرامی نیندازیم. این دست‎آویز محکم را، که خودش به‎تنهایی بزرگ‎ترین سرمایه است، به‎راحتی از دست ندهیم. ادبیات و نویسندگی قبل از هر چیزی باید بتواند کمی حال خودمان را خوب کند. حالا اگر جایزه بگیری، کاندیدای فلان جایزه شوی، مورد حمایت ناشرت باشی ــ طوری که خیلی بیش‎تر از دیگران برای تو تبلیغ کند ــ یا دوست و رفقایی داشته باشی که برای کتابت مدام یادداشت‎های مثبت بنویسند، نه این‎که بد باشد و در حالت تأثیر نگذارد، ولی فوقش چند روز یا چند ماه این‎گونه است. مثل بازیگری نیست که این حاشیه‎سازی‌ها تو را مشهور کند، به تو نقش پیشنهاد کنند، پرکار شوی و به این واسطه پول بیاید توی زندگی‌ات. تو برای دیده‎شدن بین همین تماشاچی‌های اندک، اگر برایت مهم باشد، باید بنویسی، آن هم در تنهایی و بدون کمک کسی. باید خوب بنویسی و خوب‎نوشتن هیچ راه میان‎بری ندارد. از طرفی آدمی که برای دیده‎شدن سراغ ادبیات آمده باید خیلی آدم کم‌هوشی باشد؛ چون راه سخت و کم‎مزدی را انتخاب کرده. وقتی ادبیات را انتخاب می‌کنی، تو در هر وضعیتی باز تنهایی‌های خودت را داری. هیچ کف‎زدن و تعریف و تمجیدی آن‎قدر زور ندارد که ما را از چنگ سؤال‎های سختی که در تنهایی سراغمان می‌آید نجات بدهد. فقط چنگ‎انداختن به دست‎آویزی محکم می‌تواند کمی حالمان را بهتر ‌کند. اگر ادبیات را با دغدغه‌های کوچک از رمق نیندازیم، این زور را دارد که به ما کمک کند. می‌تواند به بودنمان معنا بدهد. دست‎آویزی که قرار است آرامش بیاورد، نه آن‎که استرس، تشویش، غیظ و کینه را سرریز کند توی وجودمان.


برچسب‌ها: روزمرگی
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴  |
 
 
 
بالا