X
تبلیغات
داستان داستان داستان

داستان داستان داستان

قلبم وحشی شد . / داستانی از نظام الدین مقدسی

هر چقدر اصرار کرد و توضیح داد باز هم او را نشناختم . نشانیهایی که از خودش می داد را به یاد نمی آوردم . مثل هر زنی تند تند حرف می زد و دست راستش را در هوا می چرخواند . پره های بینی  زیبایش می لرزید و من گمان کردم هر لحظه ممکن است گریه کند . سالها می گذرد و من هنوز او را به یاد نیاورده ام . بچه هایمان بزرگ شده اند و او همیشه از عشقبازیهای دوران جوانیمان می گوید . من و او در یک مسابقه ی اسب دوانی با هم آشنا شده ایم . او که کنار من نشسته بوده دوربینش را به من قرض داده تا من هم بتوانم مسابقه را تماشا کنم . بعد با هم حرف زده ایم و قرار گذاشته ایم با هم ازدواج کنیم . هر چند هیچ چیزی به یاد نمی آورم و تا حالا مسابقه ی اسب دوانی نرفته ام ولی برای عاشق شدن نیازی به یادآوری گذشته نیست . قبل از اینکه گریه کند به او گفتم که آن مسابقه بسیار عالی بود . دستش از حرکت ایستاد و من احساس کردم  یک اسب وحشی در قلبم  شروع به دویدن کرد .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 12:8  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مثلث سفید / داستانی از نظام الدین مقدسی

مرد و زن هر دو نفس نفس می زدند . زن گفت : خیلی سیگار میکشی واسه همین خسته شدی . مرد به جلو نگاه می کرد و حرف نمی زد . فقط پره های بینیش می لرزید و دهانش مثل کسی که میخواهد سوت بزند باز بود . زن دوباره گفت : دستمو ول نکن می افتم . مرد فقط یک نگاه کوتاه به پاکت سیگارش که توی جیبش بود انداخت و دوباره به جلو خیره شد . طوری نگاه کرد انگار به وجود شکم خود شک کرده باشد . هر دو همانطور نفس نفس می زدند . یک مرتبه همه جا تاریک شد .هیچ چیزی دیده نمی شد . موسیقی  قطع شد و مرد که هنوز به جلو نگاه می کرد فقط سفیدی زیر گلوی زن را می دید . یک سفیدی مثلثی شکل که با حرکت سر زن زاویه هایش کم و زیاد می شد .  مرد زن را به طرف خودش کشید . جمعیت که رقصشان ناتمام مانده بود  شلوغ میکردند . کم کم تعدادی شمع روشن شد . همه دیدند که مرد گلوی  زن را میبوسد . تا حالا آن مثلث سفید را ندیده بود .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 11:25  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مقصد نامعلوم / داستانی از نظام الدین مقدسی

سالها بر عرشه کشتی به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت بودیم . همه چیز بوی ماهی گندیده می داد . سالهای دیگری گذشت و ما ناگهان به مقصد رسیدیم . ناخدای کشتی گفت : اینجا مقصد ماست .(( اما همانطور که گفته بودم نامعلوم است )). همه چیز بوی ماهی گندیده می داد و دریا به نظرمان پیر شده بود و پوستش چروک بر می داشت . چشمها را مالیدیم و مقصد نامعلوم را تماشا کردیم .

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 11:16  توسط نظام الدین مقدسی   | 

سنگ / داستانی از نظام الدین مقدسی

نگاهش کردم . گفتم سنگ. گفت چی ؟ گفتم چی ؟ من دنبال یک سنگ گرد می گشتم . می خواستم بیندازم توی دریاچه . پر بخورد روی آب . دختر تازه آمده بود توی ده  . دستش را گرفتم . دستم را گرفت و کشید طرف دریاچه . ترسیده بودم . تازه فهمیدم دیوانه است . ریشش بلند بود . گفتم : سنگ نیست . تو یکی از سنگهایت را بده . زیر لباسش دو تا سنگ بود . حتما برای پر خودن خوب بودند . دستم را بردم جلو . از سنگ حرف میزد . دستش را آورد جلو . جیغ نکشیدم . گذاشتم تا بفهمد سنگ نیست . سنگ نبود . گرم بود . مثل شاش خودم  . گفتم : پس تو هم سنگ نداری ؟ با چی بازی کنیم ؟ وفتی گفت بازی یادم آمد . یک ساعت قبل هی خواب حامد را میدیدم که با سینه هام بازی میکرد . توی خواب  سینه هام سفت شده بود . عین سنگ . حالا مانده بود همانطور .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 10:32  توسط نظام الدین مقدسی   | 

مرگ ِ آرام یک سیگار ِجوان

 

صدای دختری آمد که گفت : آقا سیگار نکشید .پیرمرد  به طرف صدا نگاه کرد . دختر پرستار پشت باجه با جدیت انگار او را یک مزاحم بداند نگاه می کرد . سیگار را از گوشه ی لبش گرفت . تا نیمه کشیده بود . دوباره همان صدا گفت : خاموشش کنید .سطل زباله کنار صندلیهاست . به طرف سطل رفت و سیگارش را خاموش کرد . بعد روی یک صندلی نشست . به سطل و بعد به پرستار نگاه کرد و گفت : خانم پرستار سیگارم هنوز دود میکنه . پرستار گفت : حتما خوب خاموشش نکرده اید . بعد صدای پایش آمد که نزدیک شد . خم شد تا سیگار پیرمرد را خاموش کند . پیرمرد گفت نه . خودم خاموشش میکنم . کنار پرستار که بینیش را گرفته بود ایستاد . سیگارش را برداشت و آن را با چنان ملایمتی خاموش کرد که انگار چشمهای باز یک مرده را به آرامی و احترام می بست .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 13:22  توسط نظام الدین مقدسی   |